۱۳۹۶ مهر ۱۳, پنجشنبه

باز خوانی یک قتل تاریخی : گردآوری محمد مدنی : آپادانا مهر 1396

باز نشر از شهریور 95 از آپادانا یک گفتگوی ساده 


واشکافی یک قتل 
شامگاه روز جمعه 30 خرداد سال 1286 شمسی ، حدود ساعت 10 شب صدای صفیر سه گلوله آسمان آرام و گرم اصفهان را لرزاند . مردم محله های قصر منشی و پاقلعه که از گرمای هوا در روی خرند های منازل خود و روی تخت هایشان آرام گرفته بودند با وحشت از جای برخاستند و از یکدیگر جویای علت و منشاء صدا بودند .

چیزی کمتر از یکسال پیش از این در روز 14 مرداد 1285 فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه صادر شده بود و در اصفهان نیز ما نند بسیاری از شهر های ایران  جنگ بی امان خدای آزادی با ناخدای استبداد در جریان بود .

حاکم مستبد و قدرتمندی چون ظل السلطان از حکومت برکنار و از شهر رانده شده بود . مشروطه خواهان در گیر ودار و تب و تاب برپایی نهاد های مدنی و قانونی حکومت جدید  بودند . و در این راه از نفوذ وحسن نیت  حجج اسلامی چون حاج آقا نورالله نجفی ( شناخته شده به عنوان ثقة الاسلام ) که با آنها همراهی میکرد به عنوان پیشوای دینی یاری می جستند .

صدای شلیک از خانه همین مرد برخاسته بود و در پی آن زنی ، مادری به خون خود درغلطیده بود . ضارب و قاتل و به بیان دقیقتر قضائی متهم به قتل کسی نبود جز فرزند این زن یعنی نواب والا شاهزاده اکبر میرزا صارم الدوله فرزند ارشد ظل السلطان .  

من به دو دلیل عمده در مورد این واقعه کنجکاو بودم و مایل بودم که نتیجه جستجوی خود را در معرض دید و نظر خوانندگان آپادانا قرار دهم : دلیل اول من یکی محل وقوع حادثه است . یعنی خانه حاج آقا نورالله که اکنون جزو میراث فرهنگی اصفهان و به نام " خانه مشروطه " در معرض بازدید عموم است . ( شرحی در مورد بازدید از این خانه قبلا ٌ در این وبلاگ نوشته ام ) این خانه در حدود سال 1310 توسط مرحوم سید محمد ازهر داماد مرحوم سید العراقین از ورثه حاج آقا نورالله خریداری و تا سال 1347 محل زندگانی و نشو و نمای این خانواده از خویشاوندان ما بوده است . آقایان دکتر حشمت الله ازهر ، محمود و رضا و مرحوم دکتر ابوالفضل ازهر و خانم ها افتخار السادات و مهین ازهر همگی دوران کودکی و جوانی خود را در این خانه طی کرده اند و بسیاری از ما بارها به این خانه رفته ایم و آمده ایم و اینجا بر سر سفره ها نشسته ایم .

دلیل  دوم شخصیت متهم به قتل یعنی شاهزاده اکبر میرزا مسعود صارم الدوله است . که تا زمان کهولت در اصفهان با اعتبار و احترام و نفوذ فراوان زیست . وی در زمان وقوع حادثه بیش از 22 سال نداشت . چند سالی پس از آن و بعد از سفر و تحصیل چند ساله در انگلیس که کیفیت آن بر من روشن نیست به مقامات حکومتی نظیر وزارت و حکمروائی چند ایالت رسید .

 به هرحال  دورادور سر ارادتی نیز با  خانقاه پاقلعه داشت . در یکی از نامه های دایجون دکتر می خوانیم که ایشان به مناسبت عید نوروز نامه تبریکی برای شازده صارم الدوله به تهران فرستاده و پاسخ را از شیراز  دریافت داشته اند . و این احتمالا مربوط میشود به زمانی که صارم الدوله در سر  آخرین پست دولتی خود که حکمرانی فارس در زمان رضا شاه باشد ، هنوز برقرار بوده است .

آقای حسن مدنی ( دایجون مدنی ) از نظر حساب و کتاب و حسابداری ، مورد وثوق صارم الدوله و فرزند او اصغر میرزا مسعود بودند و بسیاری از امور مالی مربوط به املاک وسیع صارم الدوله در اصفهان به مباشرت ایشان صورت می پذیرفت .

صارم الدوله پس از واقعه تیر اندازی خانه حاج آقا نورالله ، زمان سلطنت 4 شاه را درک کرد . در زمان زندگیش آشوب های اجتماعی زیادی را شاهد بود ولی هیچگاه هیچ مدعی العموم یا دادستانی او را به هیچ محکمه ای فرا نخواند تا از او در مورد حادثه شب 30 خرداد 1286 توضیح بخواهد .

اخیرا ٌ از برخی از خویشاوندان شنیدم و آنان نیز احتمالاٌ از پدرانشان شنیده اند که ضارب اصلی یکی از همراهان شازده و نه خود ایشان موسوم به غریب خان بوده است .

برای اطلاع از چگونگی حادثه  به مجموعه تجدید چاپ شده روزنامه های زمان مشروطه اصفهان مراجعه میکنیم و شرح واقعه و پیامد های اجتماعی مرتبط با آن را  در دو روزنامه ی آنزمان اصفهان با دو روایت نزدیک به یکدیگر دنبال می کنیم .   

روایت اول :

روزنامه  " انجمن مقدس ملی "  شماره 26 مورخ 18 جمادی الاول سال 1325

{ برابر با 8 تیر ماه 1286 }

روزنامه انجمن مقدس ملی . هر یکشنبه طبع و دوشنبه توزیع میگردد .

بتاریخ یکشنبه 18 ج 1     1325  قمری

مطابق سنه 1286 هجری شمسی

عنوان مراسلات   بازار چه حضرت امام زاده احمد

مدیر کل  آقا سراج الدین صدر جبل عاملی  الموسوی

قیمت یک نسخه شش شاهی

قیمت اعلا نا ت  سطری یک قران

واقعه غریبه و حادثه عجیب حیرت انگیز

اری تحت الرماد و میض نارٍ

و یوشک ان یکون لها ضرام ٌ

فان لم یطفها عقلاء  قوم

وقودها جثث  و هام ٌ

روز جمعه 9 جمادی الاولی مرحومه قتیله مونس االسلطنه والده نواب والا اکبر میرزا طرف عصر رفته بودند بخانه ی آقای ثقة الاسلام متحصنا ً و عنوان تحصن شکایت از نواب والا اکبر میرزا بود . اظهار داشته که دوازده هزار تومان به جهت ادا قروضش از من مطالبه میکند و در املاک من هم مداخله میکند و تصرف در املاک من در حال حیات میکند و میخواهد به مصارف بی معنی صرف کند . مثل پولهای سابق که بیهوده صرف نموده به این واسطه و بتحریک عیالش در صدد مسموم نمودن من بر آمده ازین جهت خائفه شده ام و هم چنین از قرار تقریرات خود مخدره شرحی به حضور مبارک بندگان حضرت والا ظل السلطان عرض کرده ام که تکلیف مرا معین فرمایند و نوعی فرمایند از آنها ایمن باشم . اتفاقا ً آقای ثقة الاسلام در این روز منزل حاجی میرزا محمد حسین تاجر دهدشتی میهمان بودند و یکساعت از شب گذشته بمنزل خود تشریف میاورند . ملازمان از آمدن مخدره بعنوان تحصن و التجاء و تفاصیل را کاملا ً بعرض آقا میرسانند .

آقا میفرمایند فردا جناب جلالتمآب منشی باشی را میخواهم و قرار صحیحی در اتمام کارهای شما با ایشان خواهم داد . تقریبا ً سه ساعت از شب گذشته یا بیشتر بدون خبر و اطلاع نواب والا اکبر میرزا با حالت پریشان وارد میشوند در حالتیکه آقای ثقة الاسلام با چند نفر از طلاب در عمارت باغ که بیرونی ایشان است نشسته بودند . نواب والا اظهار میدارد که بودن مخدره در اینجا منافات با شئونات حضرت والا دارد چنانچه اطاقی را مخلی کرده که با والده ملاقات شود بطوری او را راضی کرده و معاودت دهند . با اصرار زیاد که خود آقای ثقة‌ الاسلام هم تشریف داشته باشند و ایشان همراهی کنند که مخدره راضی به معاودت شود . آقا از رفتن اطاق خلوت عذر میخواهند و میفرمایند شما بروید بلکه راضی شوند و هرگاه لازم شد من هم میایم .

اطاقی که مابین بیرونی و اندرونی واقع است خلوت کردند و نواب والا با والده خود در آنجا قریب به یک ربع ساعت مشغول سوال و جواب بودند . مخدره راضی به معاودت نمیشود که ناگاه صدای تیر بلند شد . با شش لول سه تیر بمخدره میزند که مخدره بعد از تیر اول خود را بحیات ( کذا فی الاصل ) اندرون انداخته دو تیر دیگر را در حیات بمخدره میزند و از همانجا نواب والا بتعجیل تمام مراجعت میکند و اما درب خانه غریب خان و یک نفر دیگر با او بوده و در بیرون خانه و اطراف بازارچه امام زاده احمد بیست نفر سوار مسلح و مکمل بوده اند و در جاهای دیگر که نزدیک و اطراف خانه آقا است سوار های متفرق ایستاده بودند . چنانکه مذکور شد نوابان والا همایون میرزا و فریدون میرزا و مهدیقلی میرزا هم در اطراف خانه آقا بوده اند .

از اطراف مردم هم از صدای تیر جمع شدند و هنگامه غریبی شد . میخواستند تعاقب کنند ،‌ آقا آنها را منع کرده نگذاشتند احدی دنبال کند . اگر خدای نخواسته جلوگیری نمیکردند و اندک حرکتی صادر شده با انکه آنها مسلح و مکمل منجر بفساد بزرگ و قتل نفس بسیاری میشد . بار شکر خدای را که بخیر گذشت . همان ساعت آقا فرستادند نواب محمد حسن میرزا را آوردند ایشان گفتند معالجه مخدره در اینجا ممکن نیست . باید او را حرکت داد و طبیبه فرنگیه بجهت او آورد . در حینی که صدای تیر بلند شده بود اکثر نسوان خانه آقا را ضعف و غشوه روی داده بود و تا ترتیبات حرکت را فراهم کردند قبل از طلوع فجر شد . در آن وقت مخدره مظلومه را با کالسکه بخانه امیرزاده آقای عباسقلی خان داماد خود مخدره مقتوله حرکت دادند و تا قدری از روز بر آمده داعی حق را لبیک اجابت گفته و جان بجان آفرین تسلیم نمود .

صبح که شد این خبر در شهر منتشر شد و از اطراف جمعیت و ازدحام زیادی بسمت خانه آقا آمدند و میخواستند بازار ها را ببندند آقا مانع شدند که ما هرقدر میخواهیم رفع فساد کنیم چون بعضی اطراف مغشوش است ، هر روز یک نوع بهانه مثل این مطلب که فی الحقیقه خیلی اهمیت دارد پیدا میشود و چون روز شنبه موقع انعقاد انجمن محترم ایالتی بود از جهت بعضی اراجیف که در میان مردم شیوع داشت مردم مانع از انعقاد انجمن در چهل ستون شدند . حضرات اعضاء و وکلا انجمن و آقایان و تجار در مسجد شاه انجمن کردند و جمعیت فوق العاده شد و مردم فریاد میکردند که باید منشی باشی و پسر های حضرت والا در این شهر نباشند . از انجمن هم بهمین مضامین تلگرافی بدارالشورای کبری مخابره نمودند و تا غروب آفتاب متصل جمعیت در تزاید بود تا آنکه وقت غروب متفرق شدند .

در یکشنبه نیز مثل روز سابق بعد از ظهر در مسجد شاه جمعیت کردند تا یکساعت بغروب مانده جناب جلالتمآ ب حاجی اعتبار السلطنه رئیس تلگرافخانه و نائب الایاله موقتی اصفهان بمسجد تشریف آوردند و اظهار کردند که حضرت والا ظل السلطان امروز تلگرافی کردند و چند نفر از مرتکبین را بطهران خواستند .

روز دوشنبه جواب تلگراف انجمن محترم از طهران رسید که عینا ً درج میشود .

« جواب از طهران به اصفهان انجمن ملی اصفهان تلگراف شما در قتل نواب والا اکبر میرزا والده خود را در منزل جناب مستطاب شریعتمدار آقای ثقة الاسلام دامت افاضاته بمجلس محترم شورای ملی رسید . از طرف مجلس بوزارت جلیله داخله رجوع و تاکید در رفع این غائله شد . یقین است اقدامات لازمه در این باب بعمل خواهند آورد . شورای ملی 12 جمادی الاولی »

تقریبا ً سه ساعت از روز دوشنبه بر آمده آقای ثقة الاسلام در منزل آقای شریعتمدار بمجلس تعزیه حضرت صدیقه طاهره علیها السلام بودند و باستماع ذکر مصائب مشغول ،‌ هنگام انقضاء مجلس تعزیه جماعت حضار بغوغا و فریاد واشریعتاه بر آمده شنیده ایم آقای ثقة الاسلام امروز خیال دارند از شهر بیرون بروند . آقای ثقة الاسلام فرمودند ابدا ً من چنین خیالی نکرده و حرفی نزده ام و هرکس از جانب من این مطلب را گفته کذب است و البته این نوع حرکتی که شده و سلب امنیت از عموم گردیده ، هرگاه رفع نشود و علاج نگردد توقف در چنین شهری صحیح نیست ولی کمال اهتمام را در رفع فساد و حصول امنیت خواهم کرد. بهر قسم بود جمعیت را آرام کرده و بخانه تشریف بردند و این مطلب کم کم شیوع یافت و باطراف و بازار شهر منتشر شده مردم را هیجان غریبی دست داده بازار ها و تیمچه و کاروانسرا ها را بسته عموم بازاری و تجار از گوشه و کنار اجتماع کرده قبل از ظهر بخانه آقای ثقة الاسلام ریختند و همه فریاد وا شریعتاه از جهت تامین و استیمان سخن میراندند و آقای ثقة الاسلام را از خانه به مسجد شاه بردند و مردم دسته بدسته میرفتند و سا ئرین از آقایان و علماء محلات شهر را با کمال عزت و صلوات و سلام بمسجد وارد میکردند . چون اجتماع آقایان و تجار شد و اهالی چند مطلب را استدعاء مینمودند من جمله حرکت دادن منشی باشی و بعضی شاهزادگان را که در همان حال خبر صحیح آوردند . منشی باشی قبل از طلوع از شهر رفته و شاهزاده گان هم رفته اند و اخبار موحشه و اراجیف که در این چند روز منتشر شده بود بقراء و نواحی خاصه قصبه سده رسیده و مهیج اهالی شده بود . از هریک از قراء و نواحی خبر میرسید ، فردا که روز سه شنبه است خصوصا ً قصبه  سده  جمعیت و ازدحام کرده و از جهت حرکت حضرات و کسب تکلیف از دار الشورای کبری و امناء دولت بشهر خواهند آمد . آقای ثقة الاسلام شفاهة و کتبا ً تاکید کردند که ابدا ً کسی از آن حدود حرکت نکند و لازم نیست کسی به شهر بیاید و حضرات هم رفته اند و نزدیک است که امنیت و رفاهیت بکمال حاصل شود و تلگرافی هم از جانب آقایان و علماء بدارالشورای کبری و حضرت والا ظل السلطان مخابره شد تا چه خبر برسد .

«مذاکرات انجمن مقدس سه شنبه 13 »

امروز مثل روز سابق بازار ها بسته و جمعیت فوق العاده و هردم بر جمعیت افزوده فریاد میکردند کسانی که باید از شهر بروند تا حال نرفته اند و در باغ دستجرد میباشند.

تلگرافی از تهران رسید در انجمن بلند قراءت نمودند .

{ صورت تلگراف : خدمت سعادت بندگان حضرت مستطاب حجه الاسلام آقای نجفی دامت برکا ته . تلگراف عالی زیارت . از قضیه اتفاقیه از اشخاص محترم . جای خیلی تاسف است . وقایع کما هو حقه بعرض خاک پای مبارک مقدس همایونی ارواحنا فداه و حضرت اتابک اعظم مد ظله رسیده . برای اصلاح کار دستور العمل مخصوص فرموده اند . با اینکه مصمم برای حرکت بودم . محض امتثال فرمایش پنج شنبه انشاء الله حرکت خواهم کرد . در این صورت هیچ صلاح و تصویب ندارم که دکاکین را بسته و اجتماع در مسجد شاه فراهم باشد. مخصوصاً تمنا دارم که جد و جهد فرمائید دکاکین را باز نموده و هیئت اجتماع مسجد را متفرق فرمائید .

انشاء الله بفضل خداوند و توجه خاطر شریف امیدوارم که تمام امورات اتفاقیه بطور دلخواه و آسایش عمومی انجام پذیر شود .               نیر الدوله 13 }

قرائت تلگراف اهالی بنای فریاد را گذاشتند که ما امن نیستیم و حکما ً باید بروند و تا حال نرفته اند .

تلگراف دیگر از اتابک اعظم رسید ، بلند قرائت شد . :

{ عموم اهالی اصفهان ! تلگراف شماها دائر بقصه ناگوار مونس السلطنه و تحصن در مسجد شاه رسید از مراتب استفسار بحصول پیوست . حقیقة وقوع این اتفاق اسباب کمال تاسف شد. حضرت مستطاب اشرف ارفع والا شاهزاده نیر الدوله حکمران دام اقباله که میبایستی چند روز دیگر حرکت کنند از جانب سنی الجوانب مقدس ملوکانه روحنا فداه مقررشده سریعا ً چاپاری حرکت کرده باصفهان بیایند . تحقیقات لازمه را بعمل آورده قراری که لازم است در این باب بدهند . روز پنج شنبه بچاپاری حرکت خواهند کرد و بطوری که لازمه عدل و حقانیت است اقداما ت مینمایند. در اینصورت اقامه ی شما در مسجد شاه بهیچوجه لازم نیست . البته بمنازل خود تان مراجعت نمائیدو دولت خود اقداماتی که لازم است خواهد فرمود و مطمئن باشید که دولت از این گونه حرکات صرف نظر نخواهد فرمود . برای اینگونه امور اقامه در مسجد مقتضی نیست . بعد از ورود حضرت مستطاب اشرف ارفع والا نیر الدوله دام اقباله اصلاح کلیه این گونه امورات خواهد شد.                  اتابک اعظم  }

و هرچه خواستند مردم را آسوده کنند مطمئن نشده و تلگراف ذیل را نوشته و جمعیت که چندین هزار نفر میشدند بسمت تلگرافخانه حرکت کردند .

{ صورت تلگراف بطهران  عرض دعاگویان عموم اهالی اصفهان

حضور مبارک حضرت اتابک اعظم دام اقباله

تلگراف مبارک را در انجمن ملی برای ماها قرآ ت نمودند . ماها نه وارث مونس السلطنه و نه مدعی قتل او هستیم . عرض عاجزانه این است که بعد از اینکه در بست صد سا له این اشخاص ( دو کلمه غیر خوانا ) مقتدر چنین جسارتی میشوند با ضعفا ء و فقرا با وجود این قدرت و جرات با آن وقایع حاصله فیما بین چگونه از جان و مال آسوده خواهیم بود . چنانچه فعلاً هم مشغول فساد هستند . اگر متظلمانه عارض بشویم مرحمتی نمی شود . اگر قونسولخانه متوسل شویم ، میفرمایند هتک حرمت دولت و ملت شد . اگر خودمان در مقام حفظ خودمان برآئیم مقصر دولت و ملت میشویم . تکلیف ما ضعفا چیست ؟

عموم اهالی اصفهان         }

 روایت دوم  :

روزنامه ی دیگری که در مورد این واقعه شرحی نگا شته است "جهاد اکبر"  به مدیر یت  میرزا علی اکبر خراسانی است . در شماره 17 این روزنامه به تاریخ پانزدهم شهر جمادی الاولی سال 1325 هجری قمری { برابر 5 تیر ماه 1286 شمسی }

 چنین می خوانیم :

اخبار شهری واقعه ی هائله

هردم از این باغ بری میرسد  تازه تر از تازه تری می رسد .

روز جمعه نهم جمادی الاولی مونس السلطنه والده ی نواب والا اکبر میرزا بخانه ی آقای ثقه الاسلام بعنوان تحصن آمده و هنگام ورود مخدره آقای معظم الیه به منزل یکی از تجار تشریف داشته تا دو ساعت از شب گذشته مراجعت میفرمایند . خبر می دهند که مخدره مسطوره در این جا به امان و تحصن آمده . آقا میفرستند احوال پرسی میفرمایند . مخدره هم به حضور آقا پیغام میدهد که پسرم اکبر میرزا دوازده هزار تومان از من مطالبه مینماید که بقروضش بدهد و حال آنکه از اول سال تاکنون از دخل فوجی و مواجب و سایر دخلها قریب پنجاه هزار تومان به او عاید شده و تمامرا به مخارج بیهوده صرف کرده و چون من از ادای مبلغ مزبور امتناع کردم . فرزندم به اغوای عیال خود و بعضی برادرانش قصد من نموده و در مقام مسموم کردن من بر آمده و اینک من محض حفظ جان خود به این دار الامان آمده ام و شرح حال را خدمت حضرت والا ظل السلطان عرضه کرده کسب تکلیف نموده ام . آقای ثقه الاسلام فرموده بودند میفرستم جناب منشی باشی بیایند اینجا و ترتیبی در انجام امر مخدره داده به رضایت معاودت کنند . در این بین نواب اکبر میرزا بدون مقدمه و خبری وارد باغ شده نزد ثقه الاسلام میرود و اظهار میدارد توقف مخدره در اینجا صلاح نیست . توجهی فرمائید که مراجعت نماید . آقا میفرمایند که اطاقی مخلیّ نموده نواب والا با مادرش با هم ملاقات نمایند و مخدره راضی شده بروند . نواب اکبر میرزا اصرار داشته که ثقه الاسلام هم با ایشان بروند و والده اش راضی نمایند که مراجعت نماید. آقا میفرمایند فعلا شما بروید اگر راضی نشدند و آمدن من لازم شد میا یم.

پس اکبر میرزا نزد مادرش میرود در اطاق مخلی و با هم مشغول صحبت میشوند. بطوری که پاره ای مطالب و گله گذاری های آنها   کلمتها  استماع میشد تقریبا بقدر ربع ساعت گفتگوی آنها طول میکشد که ناگاه صدای تیر بلند میشود و والده ی خود را به تیر میزند . به این ترتیب یک تیر در درگاه اطاق بمخدره مقتوله میخورد و آن مرحومه چون از اطاق بیرون میجهد دو تیر دیگر در حیات خانه به او میزند و فورا اکبر میرزا برمیگردد و چون از اطراف خانه ی ثقه الاسلام صدای تیر میشنوند اجتماع کرده بدرب خانه میایند می بینند که جمعیت بسیار درب خانه و اطراف خانه با اسلحه و استعداد آماده بوده اند و آنچه معلوم میشود اکبر میرزا با فریدون میرزا و همایون میرزا و مهدی قلی میرزا و غریب خان و سواره های زیادی با تفنگ و سلاح بوده اند . جمعیت مردم میخواسته اند که آنها را تعاقب کنند . ثقه الاسلام مما نعت میفرمایند و جلوگیری نمودند . نمیگذارند که فتنه بالا گیرد و گرنه نفوس کثیره تلف میشد و فسادی عظیم رخ میداد و بعد از آن مخدره را بر حسب خواهش خودش با کالسکه بخانه امیرزاده عباسقلی خان داماد مخدره حرکت میدهند و قریب به ظهر این عا لم  را بدرود میگوید و چون صبح این خبر در شهر منتشر میشود مردم را عبرتی گران و دهشتی فراوان دست داده غوغایی عظیم برپا میشود و میگویند خانه ی که مدت ها ملجا و مامن خواص و عوام بوده و جائی که هرکس را حادثه ای رخ میداده آنجا را محل امان و حفظ خود میداند اکنون چنین حرکات جسورانه و اعمال متهورانه واقع شود دیگر سلب امنیت شده و به هیچوجه ما مون نیستیم و بدین واسطه مردم مشغول بستن بازار و دکاکین شدند. ثقه الاسلام فرستادند و نگذاشتند که بلوائی واقع شود و بازار ها باز کردند . روز یکشنبه باز مردم را آثار هیجان و تعطیل در کار بود و بسیاری دکاکین را باز نکردند . ثقه الاسلام فرستادند و فرمودند باز کنند تا روز دوشنبه که این خیال در سرهای مردم قوت گرفته بود و درباره امنیت آینده خویش افکار را وسعت داده بودند بکل بازار ها بسته تعطیل عموم شد و در اینروز از هیچکس پیشرفت نمیشد که این هیجانرا فرو نشاند و بازار ها باز کند . مردم فوج فوج و دسته دسته بمسجد و خانه آقا میامدند و فریاد الامان بر میاوردند پس تلگرافی مطابق همین مضامین و اخبار واقعه بداراشورای کبری خدمت وزیر داخله شده و بعضی جوابها رسیده تا بعد چه شود و مردمرا عقیده بر اینست که وجود شاهزادگان پسران حضرت والا ظل السلطان و سایر بستگان ایشان در اصفهان سبب فساد و طغیان است و بجهت رفاه و امنیت شهر لازم است که اینان مهاجرت کنند . اللهم اجعل عاقبه امورنا خیرا

( اخبار انجمن ملی اصفهان )

روز شنبه بواسطه ی همین انقلاب و تحصن بسیاری مردم در مسجد شاه محل انجمن و عقد حوزه خیرخواهان وطن در مسجد شاه اتفاق افتاد و جمعیت بسیار و شورش و هیجان عمومی زاید الوصف بود و مذاکره جز این واقعه بمیان نبود و روز سه شنبه باز در چهل ستون که محل اصلی انجمن مقدس است اعضاء و حمات ؟  واکثر علما و اعیان و عموم مردم حاضر بودند . تعطیل عمومی که در کار است . تزلزل و هیجانی در شهر خصوصا ٌ انجمن افتاده . تلگرافی از وزارت داخله در جواب تلگرافات ملت قریب بدین مضمون رسیده که خاطر آسوده دارید جناب اشرف ارفع شاهزاده نیرالدوله دام اقبا له که بجهت حکومت و کار روائی اصفهان میایند کلیه امور را اصلاح می نمایند و نیز از خود جناب اشرف ارفع حکمران سطور تلگرافی بعنوان آقای حجه الاسلام رسیده و امنیت شهر را خواهش کرده بودند . عنقریب میا یم مردمرا آرام کنند و دکاکین با ز شود و تحصن و التجا در این چند روزه موقوف باشد تا خودم برسم و امور بر وفق مرام انجام پذیرد . مردم قبول نکردند بهیئت اجتماع بتلگرافخانه تا تلگراف بطهران کنند . در این هنگام خبر رسید نواب والا اکبر میرزا یکی از ملازمان خود را هدف گلوله کرده است آورده اند مریضخانه و گلوله در پایش خورده . بیرون آوردند تا بعد چه شود . اصفهان در این اوان که همه جا انقلاب و آشوب است بحمدالله و المنه در کمال امنیت و آرامی بوده و بواسطه صحت و نفوذ و سلامت خیال علمای اعلام هیچگونه فسادی واقع نشده و همه تعطیلات و بلواها که بجهت مطالبه حقوق خود ملت کار بستند بطور صلاح و آرامی گذشت تا حدوث این واقعه هایله که در واقع محل عبرت است مردم را بتعطیل و هیجان دعوت نمود و باز بحسن مراقبت آقای ثقه الاسلام بستن دکاکین و اجتماع مردم مورث فساد و اختلافی نشده است و هرگاه مقضی المرام شوند بعادت دیرینه بسلامت میگذرانند .

                                                            میرزا علی آقا خراسانی

 این شرح رویداد  بود بر اساس مدارک کتبی موجود. خویشاوندان بزرگتر ما هم که خدمت و حضورشان را درک کرده ایم ، اگر به فرض در زمان خردسالی خود ازیشان در مورد این حادثه  سوالی کرده بودیم  ، مسلم در زمان این اتفاقات یا بسیار کوچک بوده اند و یا اصلا ٌ پا به جهان نگذاشته بودند که چیزی به خاطرشان مانده باشد .

ارادتمند                      محمد مدنی





نظرات خوانندگان : 
چهارشنبه، ۳۱ شهریور ۱۳٩۵  - ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ
سلام عمومحمد. همین حالا این گزارش را خواندم. بی اندازه جالب بود. واقعا واقعه ی غریبه و حادثه ی عجیب حیرت انگیزی است! و البته در عین حال خیلی چیزها، از حال و هوای دو روزنامه گرفته تا نوع اعتراض مردم و بعد واکنش دولت و حکومت به اعتراضات هم بسیار آشناست.  یعنی واقعا صارم الدوله مادر خود را کشته است؟ خیلی خیلی سوال به وجود می آورد.
نویسنده:نرگس 
جمعه، ٩ مهر ۱۳٩۵  - ٩:۱۳ ‎ب.ظ
نرگس عزیز ، واقعا ٌ پاسخ به این سوال بسیار مشکل است . چگونه می توان در مورد اشخاص قضاوت کرد ؟ البته این موضوع  را قبلا ٌ هم شنیده بودم و گزارش روزنامه ها را هم منعکس کردم . ولی هیچ دادگاهی هیچگاه صارم الدوله را احضار نکرد . و تعجب میکنم که هیچ کس داد خواه خون مونس الدوله نشد . احتمالا موضوع درون خانواده به نحوی فیصله یافته است . اهالی شهر هم  بیشتر نگران امنیت خود بوده اند نه نگران اجرای عدالت .

نویسنده:محمد مدنی

نامه های دکتر نعمت اللهی (بخش سوم ) : آپادانا مهر 1396

باز نشر از اردیبهشت 95 - آپادانا یک گفتگوی ساده   





نامه های از پاریس به پاقلعه  ( بخش سوم )
فروردین – اردیبهشت و خرداد 1308

مجموعه دیگری از نامه های زمان تحصیل آقای دکتر نعمت اللهی را به حضور خوانندگان محترم تقدیم میدارم. این نامه ها در فاصله ی فروردین تا خرداد 1308 نگاشته شده اند .

نامه 12
خدمت مادر :

9 فروردین
1308                                         

تصدقت گردم   همواره امیدوارم که به کرم  شاه اولیا ء مزاج مبارک در کمال صحت و آسایش بوده و خواهد بود -  بعد ها از حالات من هم خواسته باشید به کرم مرتضی علی سلامت و به دعا گوئی ذات مقدس خداوندگاری و حضرت علیه مشغول –
پس از ماه ها انتظار در چند روز قبل به زیارت تعلیقه ی حضرت آقا روحی فدا نائل گشتم ولی چون مرقوم فرموده بودند که بلا فاصله بعد از عید حرکت به اصفهان خواهند فرمود ، لذا عریضه ای جوفا ٌ فرستادم که حضورشان تقدیم دارید . اگر هم هنوز تشریف نیاورده اند همانطوریکه خودشان مرقوم فرموده بودند به کرمان ارسال خواهید فرمود – 
عطیه خانم و آغا سکینه و آقا محسن را سلام میرسانم – بتول خانم و منصوره جان را دیده بوسی می نمایم . عکس هایی را هم که تقدیم داشته بودم لابد تا حال رسیده و به بتول خانم هم یکی مرحمت فرموده اید. 
خدمت حضرت آقای عمو جان مخصوصا به عرض سلام و بنده گی مصدع هستم –
اهالی اینطرف و آنطرف مخصوصا عمو خاطونی و دختر عمو را سلام میرسانم .
خدمت حضرت آقای میرزا عبدالکریم عرض ارادت می رسانم و انشاء الله در همین هفته عریضه نگار خواهم شد  .                                                         
                                                                  زیاده تصدقت گردم
                                                                  امضا : نعمت اللهی

منصوره جان : مرحوم خاله جان منصوره عزیز,  منصوره خانم حایری ، نخستین فرزند عطیه خانم ، خواهر دکتر نعمت اللهی . این نخستین اشاره به ایشان در این نامه هاست . خاله جان منصوره عزیز برابر صفحه آخر  قران خانوادگی  متولد 20 رمضان 1347 = 11 اسفند 1307 هستند . درگذشتشان همین  دی ماه 1394 بود.  
حضرت آقای عمو جان : احتمالا ً منظور آقای حاج میرزا اسدالله ، عموی مادر دکتر نعمت اللهی  هستند .
عمو خاطونی و دختر عمو : از ظواهر  کلام اینطور بر میاید که منظور همسر حضر ت آقای عمو جان و دخترشان مرحوم رباب بیگم باشند که ایشان در عین حال همسر دایی شان آقای میرزا عبدالکریم میر عمادی بوده اند.

نامه 13
حضور پدر :

14 فروردین ماه
1308                                          
  خداوند گارا تصدق حضور مبارکت گردم  همواره از درگاه حضرت احدیت و آستان حضرت شاه اولیاء سلامتی ذات مقدس عالی را خواهانم . 
جان نثار هم بحمدالله سلامت  و به دعا گوئی آن ذات مقدس مشغول –  دستخطی در روز 26 اسفند ماه رسید . در جوف دستمالی را هم که اخوی مهربان آقا میرزا علی نیاز کرده بودند واصل گردید . فوق العاده ممنون محبت های ایشان هستم . میل داشتم ازینجا چیزی که به درد کار ایشان بخورد برایشان بفرستم . در طهران هم از نجاتعلی سؤال کردم چون عقل درستی نداشت جواب صحیحی به من نداد . باز هم جستجو میکنم اگر خودشان هم چیزی در نظر دارند بگویند تا بفرستم ولی بدانند که در مقابل دستمال نیست بلکه در مقابل محبتشان است . 
باری وضعیات همان طور است که بود . بنا بود از اول سال حقوقمان زیاد تر شود ، لیکن هنوز که خبری نیست . ولی حال هم روی هم رفته راحت هستیم . چیزی که هست همانطوریکه دستور فرموده بودید به خیال خریدن اسباب جراحی هستم – 
از اخبار اینجا در دو هفته قبل یکی از سرداران بزرگ فرانسه " مارشا ل فش " که در موقع جنگ فرانسه را از حمله آلمان ها نجات داد، فوت کرد . قریب سه روز تمام این جمعیت چند کروری پاریس عزا دار بودند . ابدا خنده برروی هیچکدام دیده نمی شد . در خیابان ها با اینکه از شدت جمعیت عبور و مرور غیر ممکن بود، صدا از دل کسی بلند نمی شد . پادشاه بلژیک و ولیعهد انگلستان به فاتحه او آمدند . هنگامه ای بود ، شرح آنرا نمی توان داد – 
باری حضور حضرت آقای میرزا دائی و آقا مرتضی ، آقا میرزا زین العابدین عرض سلام و ارادت میرسانم . اخوان را یکی یکی سلام میرسانم – به جناب در ویش شکرالله  اگر هنوز اصفهان است عشق بلندی میرسانم .
از آقا میز علی احوال پرسی می کنم . 
                                        زیاده بر این قربان وجود مبارکت گردم
                                                      امضا : نعمت اللهی

ما رشال فوش : فیلد مار شال فردیناند فوش از سرداران بزرگ فرانسه در جنگ ا ول جهانی و تصمیمات نظامی او در پیروزی متفقین بر ارتش آلمان بسیار موثر بود . از طرف دولت بریتانیا هم صاحب نشان نظامی و عنوان فیلد مارشالی شده بود . در گذشت او در 20 مارس 1929 روی داد ( 29 اسفند 1307 ). دولت فرانسه بر آن شد که مراسم تشییع و خاکسپاری اورا به صورت مراسمی کشوری و رسمی بر گزار کند . در 26 مارس در جوار مقبره ناپلئون  زیر گنبد انوالید  با حضور شخصیت ها ی بین المللی از جمله پادشاه بلژیک  و ولیعهد انگلیس و نیز شرکت یک یگان نظامی بریتانیا ، با احترام تمام به خاک سپرده شد.

آقا میرزا دائی : منظور آقای میرزا عباس
آقا مرتضی : آقا ی مرتضی نعمت اللهی ، شوهر خواهر دکتر نعمت اللهی  و برادر زاده آقا میرزا عباس
آقا میرزا زین العابدین : فرزند آقا میرزا عباس و پسر عمه دکتر نعمت اللهی
آقا میرزا علی : نقاش و فرزند آقای محمد ابراهیم نقاشباشی . شهرت ایشان بیشتر به خاطر شمایل های مذهبی است که ترسیم کرده اند . به جز آن گویا چند گاهی نیز در باکو تعلیم سبک نقاشی رئالیستی اروپایی دیده اند و ازیشان نقاشی هایی به این سبک هم باقی مانده است .
نجاتعلی : برادر آقا میرزا علی ، هنرور اصفهانی که برای  اجرای تزیینا ت کاخ مرمر در زمان سا خت آن به تهران فرا خوانده شده بود . وی ساکن تهران و در استخدام اداره ای دولتی متولی صنایع و هنر های دستی بود . در طراحی نقش های اسلیمی خبرگی داشت . در اواخر عمر به دلیل تصادف اتومبیل  و مشکلی که برای پاهایش پیش آمده بود ، زمینگیر و خانه نشین شده بود . در زمان کودکی همراه مادرم برای دیدارش به منزلش که در خیابان خورشید تهران واقع بود رفته بودم . در گذشتش در ایام نوروز و حدود سال 1341 خورشیدی رویداد . گویا در ابن بابویه به خاک سپرده شد . ( با تشکر از روایت  ویاد عمو زاده گرامی جناب آقای حسین نعمت اللهی از آن مرحوم )

نامه 14
خدمت مادر :

14 فروردین ماه
1308                                          
 تصدقت گردم  انشاء الله تعالی و به همت شاه اولیاء وجود مبارک در کمال صحت و خوشی بوده و خواهد بود –
تعلیقه ای درجوف پاکت حضرت آقا ی ابوی رسید ، فوق العاده اسباب خوشوقتیم شد . از اوضاع مدرسه و مریضخانه خواسته بودید فعلا از صبح تا ظهر را در مریضخانه کار میکنم و بعد از ظهر تا 5 در مدرسه –
عکس هم هنوز نگرفته ام که بفرستم . انشاء الله برای کاغذ بعد خواهم فرستاد –
عطیه خانم، آغا سکینه و آقا محسن ، بتول خانم را سلام میرسانم و فعلا عذر کاغذ علیحده می خواهم –
آقا محسن را هم بالاخره با لباس پهلوی خواهید دید ، مانعی ندارد که عکس گرفته برای من بفرستد –
خدمت ننه جان و عمه جان و عمو خاطونی دایزه جان و دختر عمو و دایزه جان و دائی خاطونی و عمو خاطونی همگی عرض سلام میرسانم . خدمت حضرت آقای عموجان مخصوصا به عرض سلام مصدع –
خدمت حضرت آقای آقا میرزا عبدالکریم و آقای آقا میرزا عبد الرحیم عرض سلام میرسانم . بعد ها عریضه نگار خواهم شد . 
از اوضاع اینجا هم غیر از خیابان ها و مغازه ها ، جمعیت زیاد و عمارت های 6 طبقه و 8 طبقه ، اتومبیل زیاد ، واگن برقی و خط آهن زیر زمینی که در زیر تمام سطح شهر پاریس حرکت میکند و یکی یکی محلات و کوچه ها را بهم وصل میکند چیز دیگری نیست که به عرض برسانم . 
                                                            زیاده بر این عرضی ندارم
                                                                        قربانت گردم
                                                                    امضا : نعمت اللهی

ننه جان : برای  من هنوز شناخته نشده اند .
عمه جان : همسر آقای میرزا عباس
عمو خاطونی دایزه جان : نرجس خاتون همسر مرحوم آقا میرزا عبدالحسین
دختر عمو دایزه جان : مریم بیگم ، خواهر دیگر آقا ی میرزا عباس
دایی خاطونی : شاید منظور حج رباب بیگم ، همسر آقای میرزا عبدالکریم باشند .
عمو خاطونی : منظور احتمالا ً ، همسر آقای حاج میرزا اسدالله میر عمادی و مادر حج رباب بیگم باشند.
حضرت آقای عموجان : آقای حاج میرزا اسدالله میر عمادی

نامه 15 
حضور پدر :
26 اردیبهشت
1308                                          

 خداوند گارا تصدق حضور مبارکت گردم  همواره از درگاه حضرت احدیت سلامتی ذات مقدس عالی را خواهانم . 
چاکر هم بحمدالله در زیر سایه حضرت شاه اولیاء و توجهات باطنی حضرت مستطاب عالی سلامت  و به تحصیل اشتغال دارم . مدتی است که از شخص حضرت مستطاب عالی دستخطی زیارت نکرده ام . شما هم باید بدانید که اینجا تهران نیست که هرروز کسی از اصفهان آمد خبر سلامتی ذات مقدس عالی را بیاورد . تنها راه همان دستخط مبارک است . 
باری چند روز قبل کاغذی از حضرت والا آقای صارم الدوله از شیراز داشتم و قبلا من نمی دانستم در شیراز هستند به طهران تبریک عید برایشان نوشته بودم . کاغذی هم از آقای اجاق داشتم از قراریکه نوشته بودند آدرس چاکر را می خواستند از اصفهان سؤال نمایند که کاغذ خود من به ایشان رسیده بود و به قول خودشان صفای باطن من برایشان معلوم شد. از قرار معلوم ایشان را هم مجبور به تغییر لباس کرده اند .
 باری فعلا وقت کافی ندارم که عریضه جداگانه عرض کنم ، خدمت حضرت آقای والده عرض سلام می رسانم .  چهار قطعه عکس هم فرستادم . به آقا محسن هم تا عکس خودش را برای من نفرستد از عکس های من به او ندهند . یک قطعه برای عطیه خانم و یکی آغا سکینه –
بتول خانم و منصوره جان را دیده بوسی می نمایم -  اهالی اینطرف و آنطرف را فرداً فرد سلام میرسانم – آقای آقا مرتضی از چند وقت قبل مرقوم داشته بودند که به تعلیقه جاتشان بنده را خورسند فرمایند و با اینکه بنده هم جواب مفصلی خدمتشان عرض کردم ، دیگر تعلیقه ای از ایشان زیارت نکردم . 
اخوان را فرداً فرد عشق بلندی می رسانم .
                                           زیاده بر این تصدقحضورمبارکت گردم
                                                       امضا : نعمت اللهی

 چون سال تحصیلی نزدیک است تمام شود و بعد به اطراف برای گردش خواهم رفت آدرس چاکر را به آدرس سفارت ایران که ذیلا عرضه می دارم مرقوم فرمائید :

Via Russie

                  M.Nematollahi
                  Par office scolaire
                  Legation imperiale de Perse
                  5. rue Fontuny.
                  Paris XVII
                  France


عبارات فوق کافی است . دیگر به فارسی هم لازم نیست قید شود.

 حضرت والا آقای صارم الدوله : شاهزاده اکبر میرزا صارم الدوله ، فرزند ارشد ظل السلطا ن بن ناصرالدین شاه ، از افراد صاحب نفوذ ، متمول و ملاکین عمده شهر وناحیه ی  اصفهان و سایر نواحی . از جمله پارک قیطریه فعلی تهران نیز زمانی جزو دارایی های ایشان بوده است . 
آقای اجاق : سید اسماعیل اجاق ، پیر و شیخ دراویش و ساکن کرمانشاه .

نامه 16
خدمت مادر :

21 ذیحجه
1347    

( 10 خرداد 1308 )                                        
 خدمت علیا مکرمه معظمه والده ماجده مشرف گردد  
 تصدقت گردم  انشاء الله تعالی در زیر سایه حضرت شاه اولیاء مزاج مبارک در کمال صحت و آسایش بوده و خواهد بود – 
من هم بحمدالله از کرم مرتضی علی سلامت و به دعاگویی حضرت آقای ابوی مشغول . فعلا هم در یک محل خوش آب و هوائی که هم لب دریا و هم در دامنه کوه واقع است در مریضخانه مشغول کار و در ضمن هوا خوری و تفریح هم میکنم . 
دو کاغذ برای آقای آقا میرزا عبدالکریم و آقای آقا میرزا عبدالرحیم نوشتم و ابداً یک کلمه جواب ندادند . در دو هفته قبل هم عریضه ای ارسال داشتم و در جوف آن 4 قطعه ی عکس بزرگ فرستادم ، لابد تاکنون رسیده –
خدمت حضرت آقای عموجان مخصوصا عرض سلام میرسانم –
آقای حاج میرزا ابوالفضل را به عرض سلام مصدع و ممنون اظهار محبت هایشان هستم .
خدمت ننه جان و عمو خاطونی و دائزه جان و دختر عمو باز دایزه جان و عمو خاطونی و  دائی خاطونی همه گی سلام میرسانم -
بتول خانم را روی ماهشان را می بوسم . 
                                                           زیاده بر این قربانت گردم
                                                                    امضا : نعمت اللهی


عمو خاطونی و دائزه جان : نرجس خاتون همسر مرحوم آقا میرزا عبدالحسین
دختر عمو باز دایزه جان : احتمالا ٌ مریم بیگم خواهر آقای میرزا عباس
عمو خاطونی : همسر آقای حاج میرزا اسدالله میرعمادی
آقای عمو جان : آقای حاج میرزا اسدالله میرعمادی
دایی خاطونی : احتمالا ً حج رباب بیگم همسر آقا میرزا عبدالکریم میرعمادی
آقای حاج میرزا ابوالفضل :  یکی از فرزندان آقای میر محمد حسین نایب الصدر و مریم بیگم . که این مریم بیگم ، خاله پدرو از طرفی عمّه مادر دکتر نعمت اللهی بوده اند.

نظرات خوانندگان :
پنجشنبه، ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۵  - ٩:٠۴ ق.ظ
سلام عمومحمدعزیز. امیدوارم خوب و خوش باشید. بسیار ممنونم به خاطر به نو کردن وبلاگ و نامه های جدید از عمودکتر. چند وقت پیش ناخودآگاه با خودم می گفتم "خیلی وقته نامه ای از عمودکتر نرسیده. خوب احتمالا خیلی سرشون شلوغه. لابد به زودی نامه ای می نویسند!"
یک سوال هم داشتم. شما چیزی راجع به تغییر لباس که عمودکتر برای آقای اجاق ذکر می کنند می دانید.  خیلی خیلی ممنونم. خدمت خاله لعیا و شیرین و میرعماد همه گی سلام می رسانم.
نویسنده:نرگس

جمعه 24 اردیبهشت 1395

سلام بر نرگس عزیز ،
از ابتدای تشکیل دولت مدرن در ایران با انقلاب مشروطه در سال 1284 ، که شامل ایجاد وزارتخانه ها و دوایر دولتی منظم و مدارس و دیگر سازمان ها و نهاد ها میشد . پوشیدن لباس به فرم اروپائی در بین کارکنان و اعضاء این گونه تشکیلات کم کم رایج  و پذیرفته شد . از زمان قدرت گرفتن رضا خان و موج تجدد طلبی در سال 1300 این روند با تمایل و پشتیبانی حکومتی نیز شدت بیشتر و رسمیت  گرفت تا در دی ماه  1306 با مصوبه مجلس شورای ملی این امر حالت قانونی و فراگیر یافت . طبق این قانون " کلیه اتباع ذکور ایران در داخله مملکت ملبس به لباس متحد الشکل بشوند " . مجتهدین و نیز روحانیون به شرط گذراندن امتحان و تایید مراجع ذیصلاح از شمول این قانون مستثنی بودند . افراد روحانی فامیل ما هم در دوران رضا شاه عمدتا ٌ از همین استثنا ی قانونی بهره برده و جواز عمامه داشتند .

آقای سید محمود اجاق هم چون درویشی ساکن کرمانشاه بوده است احتمالاٌ لباسی می پوشیده که آمیزه ای از لباس کردی با شولا و تاج درویشی بوده و چون سید هم بوده است احتمالاٌ شالی سبز هم بر کمر می بسته است . حال باید کت و شلوار بر تن کند و کلاهی لبه دار معروف به کلاه پهلوی هم بر سر بگذارد . ظاهرا ٌ عمو دکتر خیلی هم از این موضوع منقلب نشده اند . و آنرا جزو  روال معمول تلقی کرده اند .

سه‌شنبه، ۴ خرداد ۱۳٩۵  - ۸:۴٠ ‎ب.ظ


سلام عمومحمد. بسیار ممنونم از وقتتان و از پاسخ کامل و دقیقی که لطف کردید و برایم نوشتید. نمی دانستم که قانون تغییر لباس اینقدر با قطعیت اجرا می شده که مثلا آقای سید محمود اجاق که دور از پایتخت زندگی می کرده اند و احتمالا شغل دولتی هم نداشته اند را هم در بر می گرفته.


نویسنده:نرگس

۱۳۹۶ مهر ۱۲, چهارشنبه

نامه های دکتر نعمت اللهی ( بخش دوم ) : مهر ماه 1396

بخش دوم نامه های آقای دکتر نعمت اللهی در زمان تحصیلشان در فرانسه را به حضورتان تقدیم میدارم . این نامه ها بین آذر 1307 تا روز های پایانی اسفند 1307 نگاشته شده اند



نامه های از پاریس به پا قلعه ( بخش دو )
نامه پنجم ، حضور پدر
 27 ج 2
1347                                          یا مرتضی علی
 ( 20   آذر 1307 )   

 خداوند گارا تصدق حضور مبارکت گردم   همواره از درگاه حضرت احدیت سلامتی ذات مقدس عالی را خواهان .
بعد الحمد الله در زیر سایه حضرت شاه اولیا ء و توجهات باطنی آن ذات مقدس سلامت  و به دعا گوئی مشغول و امید وارم که سایه بلند پایه ی مبارک همیشه بر سرم مستدام باشد . 
 باری وضعیات بحمدالله از اول ماه دسامبر فرنگی که 10 روز از آن میگذرد تغییر کرده و برخلاف ماه گذشته مخارج را دست خودمان دادند به این معنی که فعلا ماهی 1250 فرانک که تقریبا معادل 50 تومان باشد برای مخارج به خودمان میدهند و مخارج مدرسه و کتاب و لوازم مریضخانه و لباس از این پول مستثنی است . آنها را علیحده خودشان متحمل میشوند –
چاکر هم منزل خود را تغییر داده فعلا در میهمانخانه ای اطاقی گرفته ام که در ماه قریب 16 تومان اجاره دارد . در یک اطاق لوازم زندگانی یکنفر تماما موجود به این معنی که آب جاری سرد وگرم و تخت خواب با تمام لوازم – چراغ الکتریک و میز و صندلی و فرش کف اطاق و دولابچه بزرگ برای لباس و کتاب و دستشوئی و یکنفر مستخدم که روزی یک مرتبه اطاق را جاروب کرده و در مواقع معین ملافه و حوله های اطاق را عوض میکند . و بدین ترتیب هر مسلمانی کاملا می تواند ترتیب نماز و طهارت خود را مرتب کند بدون اینکه آلوده به نجاست بشود .
منهم یک عدد پیراهن بلند با یک حوله برای زیر پا جهت نماز علیحده گذارده ام و در موقعی هم که کثیف بشود خودم در اطاق در زیر آب جاری میشویم . ولی مسئله ای در اینجا مشکل است و هرچه هم فکر کرده ام ، فکرم بجائی نرسیده مسئله حمام است که در اینجا یا دوش است یا حمام های کوچک یکنفری که به زحمت به اندازه یک کر آب میگیرد و تکلیف خود را از این حیث نمیدانم .
باری آن خانواده ی مسلمانی را که حضرت مستطاب عالی در نظر دارید ، در اینجا سراغ ندارم و هر شخص غریبی منزلش در اینجا به همین ترتیب است . بسیاری از خود فرانسوی ها و خانواده ها هم در مهمانخانه ها منزل دارند .
اما خوراک – غذاهایی که شبیه به غذاهای ما است بسیار است .  گوشت گوسفند وگاو و گوساله قسمت عمده غذا را تشکیل می دهد . علاوه چیز های دیگر از قبیل سیب زمینی و حبوبات و میوه جات و مربا آلات در سر هر غذائی به مقدار زیاد یافت می شود و کسی هم مجبور نیست گوشت خوک یا چیز دیگری را بخورد . ولی در طریقه طبخش دیگر چاره ای نیست . گرچه آنچه می بینم هیچوقت دست به خوراک نمی زنند و همه چیز حتی اغلب نان را هم با چنگال و قاشق بر می دارند . اما اگر آنها هم پاک نباشد دیگر علاجی نیست .
خلاصه خدمت حضرت آغای والده عرض سلام میرسانم . عریضه ای هم در هفته ی قبل خدمتشان عرضه داشته ام لابد رسیده .
عطیه خانم، آغا سکینه ، و آقا محسن خان و بتول خانم را سلام میرسانم - اهالی اینطرف و آنطرف همه گی را سلام میرسانم .
درویش شکرالله را اگر تا آنوقت در اصفهان باشند عشق بلندی می رسانم . سایر اخوان را فردا ٌ فرد سلام میرسانم .
مخارج را از اول به دست خودمان نمی دادند و حق هم داشتند .  بعد از یک ماه و نیم فقط ( عمد تا ) محصلین طب و مدرسه حقوق را به دست خودشان دادند و فعلا به این ترتیب وضعیت هم بدی نیست و چون امسال مخارج سفر هم داشتیم ، شاید از اول عید بیشتر هم پول بدهند .                                                            
                                                       زیاده خاکپای مبارکت گردم
                                                            امضا : نعمت اللهی
 به آدرس قبلی لازم نیست کاغذ بنویسید چون در اول ماه که 20 روز دیگر باشد تغییر منزل داده به جائی نزدیک به مدرسه و مریضخانه هر دو باشد خواهم رفت . اگر کاغذی هم به آدرس قبل نوشته باشید میرسد .
در خاتمه چون عید مولود حضرت شاه اولیاء نزدیک است تبریکات قلبی تقدیم میدارم .

نامه ششم ، خدمت مادر
 تصدقت گردم
 انشا الله تعالی مزاج مبارک در کمال صحت وعین عافیت بوده و خواهد بود . به حمد الله منهم در زیر سایه مرتضی علی سلامت و بکار خود مشغول . وضعیات غذا و خوراکم هم بد نیست . خوراک های بدی نداریم در عریضه ای که خدمت آقای ابوی نوشته بودم از نداشتن حمام پاک شکایت کرده بودم ولی فعلا پهلوی مسجد مسلمین حمامی هم پیدا کرده ام که عینا مثل حمام های خودمان است از این قسمت هم راحت هستم – بعد ها حضور حضرت آقای ابوی به عرض فدویت و جان نثاری مفتخر فعلا عذر عریضه علیحده می خواهم .
اهالی اینطرف و آنطرف همه گی را سلام می رسانم . بتول خانم را دیده بوسی می نمایم . خدمت حضرت آقای عمو جان به عرض سلام مصدع . حواله علیرضا خان هم گذشته است . دایمیت ؟ ندارد ولی تا قبل از رسیدن تعلیقه مبارک ازآن اطلاعی نداشتم . زیاده بر این تصدقت
امضا : نعمت اللهی 
خدمت آقای ذوالریاستین هم در یکماه قبل عریضه نوشته ام . 
آدرس را هم به هرکه میدهید بنویسد مطابق آنکه در صفحه پهلو مینویسم نوشته بفرستید. 
پاریس – فرانسه 
M.Neematollahi
133. Bd  Brune. 133
Paris XIV
 France

نامه هفتم ، برای برادر
11 ژانویه 
1929    
( 21 دی 1307 )
 محسن جان     امید وارم که انشا ء الله با کمال سلامت و خوشی مشغول تحصیل و کار بوده باشید . در هفته قبل کاغذی از شما رسید . خیلی خوشوقت شدم که خط شما را زیارت کردم .البته شما همه ( هفته ؟ ماهه ؟ ) اقلا باید یک کاغذ برای من نوشته از سلامتی حضرت آقای ابوی و آغای والده و سایرین به من اطلاع دهید .
از وضعیات مدرسه و دروس هم که می خوانید برای من بنویسید .
یک عکس هم با لباس پهلوی در حضور حضرت آقای ابوی گرفته برای من بفرستید . جمیع اخوان مخصوصا جناب در ویش شکرالله و آقا میز علی  و آقا میرزا حیدرعلی و آقا میرزا علی را از قول من عشق بلندی برسانید .
                                              بقیه سلامت و خوش باشید
                                                امضا : نعمت اللهی
یک عریضه خدمت حضرت آغای والده و دو کاغذ جهت عطیه خانم  و آغا سکینه نوشته ام – 
جناب درویش شکرالله ، آقا میز علی ، آقا میرزا حیدر علی و آقا میرزا علی : از دراویش و دوستان بوده اند

نامه هشتم ، حضور پدر
9 شعبان
1347                                          یا مرتضی علی
 ( 1 بهمن  1307 )   
  خداوند گارا
تصدق حضور مبارکت گردم   همواره از درگاه پروردگار متعال  سلامتی ذات مقدس عالی را خواهان بوده و هستم .
این جان نثار هم بحمد الله سلامت و در زیر سایه حضرت شاه اولیا ء به دعا گوئی آن ذات مقدس مشغول . 
مدتی است می گذرد که از طرف حضرت مستطاب عالی دستخطی زیارت نکرده ام . علتش را نمی دانم . 
در دو هفته قبل کاغذی از آغای والده و آقا محسن و سکینه خانم رسید . جوابهایش را برایشان فرستادم لابد رسیده .
جناب اجل نایب رضا خان به عرض فدویت مفتخر – وضعیات زندگی هم فعلا بد نیست . پول که دست خودمان است . از ترتیب غذا و خوراک  و حمام غیره هم عرضه داشته ام ، مسبوق هستید  . 
اهالی اینطرف و آنطرف همه گی را سلام میرسانم .
اخوان را یکی یکی  سلام میرسانم .                                                             
                                                    زیاده قربان خاکپایت گردم
                                                       امضا : نعمت اللهی

نامه نهم : خدمت  جناب آقا مرتضی نعمت اللهی 
 3 رمضان             24 بهمن
1347      مطابق     1307                                         
 قربانت گردم
پس از تقدیم مراتب ارادتمندی و اخلاص سلامتی وجود مبارک  را از خداوند متعال  خوا ستارم .
در روز 26 شعبان مرقومه ای که در جوف پاکت حضرت آقای ابوی با پست هوائی 22 روزه ارسال فرموده بودید رسید . فوق العاده اسباب مسرت و ابتهاج مخلص را فراهم ساخت . امیدوارم که همیشه از اینگونه اظهار لطف ها بفرمائید – مخلص هم  بحمد الله در زیر سایه مرتضی علی سلامت و مشغول تحصیل .
از اوضاع تحصیلیم چیزیکه قابل توجه و نگارش باشد ندارم . فقط چیزیکه خیلی مهم است سرمای شدید است که از قراریکه میگویند تا کنون چنین سرما یی در اروپا نیامده . درجه حرارت در پاریس تا 16 درجه زیر صفر و بعضی جاها 20 درجه رسیده . در روسیه تا 55 زیر صفر رسیده و در مسکو قریب 1500 نفر را بواسطه ی اینکه دست و پایشان یخ زده است به مریضخانه برده اند . حکایت غریبی است  سرما در برلن 40 نفر را گوششان را به واسطه یخ زدگی مجبور به بریدن شده اند – باری باز برای اینکه قدری به عریضه ام بسط داده باشم مختصری از اوضاع پاریس می نگارم – از اوضاع خیابانها چیزیکه می توانم به عرض مبارک برسانم ، جمعیت زیاد است که از کثرت جمعیت رفت و آمد و عبور هم خالی از زحمت نیست ، در سر یک چهارراه کم اهمیتی  در هر 5 دقیقه اقلا 200 اتومبیل حرکت میکند که اگر یک خیابانی به عرض و طول چهار باغ را درنظر بیاوری از صبح ساعت 7 به ظهر تا 1 بعد از نصف شب همیشه اقلا 2000 اتومبیل در آن متحرک است – باری روز قبل از روی رودخانه سن که از وسط پاریس می گذرد عبور می کردم دیدم از بالای سرم آئروپلان در طیران از روی پل ، و اتومبیل و واگن های برقی و اتومبیل های بزرگ 30 نفری در حرکت از زیر پل ،  و کشتی ها از روی رودخانه شناور،  متذکر شدم که از زیر رودخانه هم واگن های برقی حرکت می نمایند. تعجب می فرمایید که چگونه از زیر چنین رودخانه ای که قابل کشتیرانی باشد خط آهن کشیده اند . بالاتر عرض کنم که فعلا مشغول مذاکره اند که مابین پاریس و لند ن را از زیر دریای مانش که بین مملکت فرانسه و انگلیس واقع است به توسط خط آهن زیر دریایی مربوط نمایند . خلاصه این قبیل چیزها نظایر بسیار دارد. 
بعدها حضور مبارک حضرت آقا ارواحنا فدا به عرض آستانه بوسی و عبودیت مفتخر . امیدوارم که از توجهات باطنی و دعای خیرم فراموش نفرمایند .
 خدمت حضرت علیه عالیه ننه جان به عرض سلام مصدع –خدمت مکرمه معظمه دایی خاطونی مخصوصا عرض سلام می رسانم و از اظهار مرحمتشان کمال امتننان را دارم – عطیه خانم و عموم اهالی اینطرف و آنطرف را سلام می رسانم .
خدمت حضرت مستطاب آقای آقا میرزا زین العابدین به عرض ارادتمندی مصدع و خوشی و سلامتیشان را از آستان مولا ع خواهان و فعلا عذر عریضه علیحده میخواهم – جناب درویش شکرالله را عشق بلندی میرسانم . آقا قنبر علی را احوالپرسی میکنم و امیدوارم بهبودی کامل حاصل شده باشد . 
زیاده بر این سلامتی و خوشی وجود مبارک را از حضرت شاه اولیاء خواستارم .
                                              
                                                                  تصدقت
                                                           امضا : نعمت اللهی
 متحیرم این عریضه را با پست هوائی یا غیر هوائی بفرستم . علی الله با پست غیر هوائی می فرستم بلکه شوقعلی از سر راهش غفلت کرده زودتر برسد .
                                                          امضا : نعمت اللهی
حضرت آقا : منظور حضرت آقای میرزا عباس هستند.
حضرت علیه عالیه ننه جان : برایم مشخص نشده اند .
مکرمه معظمه دایی خاطونی : احتمالا ً در اینجا منظور همسر آقای میرزا عباس
( دایی مادر دکتر نعمت اللهی ) هستند.

نامه دهم ، حضور پدر
 16 رمضان
1347                                         
 ( 7  اسفند 1307 )   
  خداوند گارا تصدق حضور مبارکت گردم   همواره از درگاه حضرت احدیت سلامتی ذات مقدس عالی را خواهان بوده و هستم .
بعد از حالاتم خواسته باشید ،  در زیر سایه حضرت شاه اولیا ء سلامت  و به تحصیل و دعا گوئی ذات مقدس عالی مشغول –
در دو روز قبل از شیراز حضرت آقای ذوالریاستین ارواحنا فدا  دستخطی  مرقوم فرموده بودند در جواب که در چند وقت قبل عرضه داشته بودم . پس از اظهار الطاف و مراحم مرقوم فرموده بودند که اگر مابین رفقاء خود کسی باشد که مایل به فقر بوده باشد تو مجاز هستی که آنها را به صراط مستقیم حقه  رضویه هدایت نمائی – صرف نظر از اینکه چنین اشخاصی در اینجا پیدا شوند یا نشوند اولا مرا کجا چنین قابلیتی کجا ؟ ثانیا رسم و طریقه ی آن را نمیدانم . من عجالتا توجه باطنی بزرگان و پیشوایان اهل طریقت را می طلبم که ( کلاه خودم را سر دارم ؟ ) و به توجهات باطنی آنان اخلاق خودم را تصفیه نمایم – 
 باری امروز 16 روز است که بحمدالله روزه را با کما ل زحمت گرفته ام . چه سحری خوردن در اینجا خیلی اسباب زحمت است . نه از حیث بیدار شدن به وقت ، بلکه از حیث تهیه غذا ء . ولی موقع افطار ، موقع شام خوردن عمومی است و تمام رستوران و مهمانخانه ها باز است . 
خدمت حضرت آغای والده عرض سلام میرسانم . 
عطیه خانم و  آغا سکینه  (که جواب کاغذ شان را هم داده ام )  و آقا محسن و بتول خانم  و سایرین را سلام میرسانم –
دستخطی را هم که با پست هوائی فرستاده بودید چنانچه به آقای آقا مرتضی نوشته ام پس از 22 روز رسید .
از رسیدن عکس مبارک خیلی خیلی خوشوقت شدم ، گرچه یکی دیگر هم داشتم -  بنا بود آقا محسن هم عکس گرفته برای من بفرستد که نفرستاد .                                                         
                                                     زیاده قربان وجود  مبارکت گردم
                                                               امضا : نعمت اللهی

نامه یازدهم  ، حضور حضرت  آقا ی میرزا عباس    
 24 اسفند
1307                                          
 خداوند گارا تصدق حضور مبارکت گردم   قبله گاها ، پس از مراتب آستانه بوسی و ادای وظائف جان نثاری ، سلامتی ذات مقدس عالی را از خداوند متعال خواهان بوده و هستم .
چاکر هم بحمدالله در زیر سایه مرتضی علی و توجهات باطنی حضرت مستطاب عالی سلامت  و به دعا گوئی آن ذات مقدس مشغول –
وضعیات هم بحمدالله بد نیست و امیدوارم که به همت شاه اولیا ء  و توجهات باطنی اولیا ء حق بقیه تحصیلات خود را به خوبی خاتمه داده به ایران مراجعت کنم و از این راه بتوانم  فائده ای به نوع خود برسانم . 
بعد ها خدمت حضرت علیه عالیه ننه جان عرض سلام میر سانم . خدمت آقای آقا مرتضی و آقا ی آقا میرزا زین العابدین به عرض ارادت مصدع . مکرمه معظمه عمه جان و دایزه جان و عموم اهالی اینطرف و آنطرف را سلام میرسانم . 
جناب جلالت ماب آقای نا ئب رضا خان به عرض فدویت مفتخر و سر افراز . 
اوضاع اروپا و پاریس به قدری زیاد است که نمیدانم از کجا شروع کرده و به کجا ختم نمایم . لذا صرف نظر کرده تصدیع خاطر مبارک را فراهم نمی سازم .
                                                   
                                         زیاده تصدق حضور مبارکت گردم
                                                  امضا : نعمت اللهی
 منظور از عمه جان ، همسر آقا میرزا عباس که عمه آقای دکتر نعمت اللهی بوده اند  و منظور از دایزه جان ، خواهر آقا میرزا عباس که خاله مادر دکتر نعمت اللهی بوده اند .
آقای نائب رضا خان هم مرحوم ستوان رضا مستوفی صدری هستند که در همان زمان در یکی از دانشگاه های  نظامی پاریس به تحصیل اشتغال داشتند و منزل پدریشان در کوچه جنب مدرسه پاقلعه قرارداشت .   


نظرات خوانندگان :
  
پنجشنبه، ٢٧ اسفند ۱۳٩۴  - ٧:٠۶ ‎ق.ظ
سلام عمومحمد. خیلی خیلی ممنونم از وقتتان. چقدر خواندن نامه های عمودکتر جالب است. می توان بارها و بارها خواند و هر دفعه نکته ی جدیدی به ذهن می رسد. احتمالا باز هم سوال پیش می آید اما از دفعه ی پیش می خواستم معنی این عبارت "اهالی اینطرف و آنطرف" را بپرسم. آیا یک اصطلاح بوده به معنی "همه ی اهالی" یا اینکه معنی خاصی مورد نظر عمودکتر بوده است. در نامه ها بارها و بارها این عبارت آورده می شود. باز هم خیلی خیلی ممنون و پیشاپیش عیدتان مبارک.
نویسنده:نرگس 

جمعه ، 28 اسفند 1394 
پاسخ : 
سلام نرگس جان عزیز . از اینکه با دقت مطالب را میخوانی و در مورد آنها با علاقه نظر میدهی بسیار متشکر و خوشحالم و احساس میکنم که مطلبم مورد استفاده قرار میگیرد . من هم فرا رسیدن نوروز را تبریک میگویم . و اما در مورد سوالی که مطرح کرده ای . همانطور که خودت نوشته ای  " اهالی اینطرف و آنطرف " می تواند به معنای همه ی دوستان و آشنایان باشد . یک دریافت دیگر : " اهالی اینطرف " یعنی همه ساکنان آن زمان "خونه کهنه" یعنی خانواده خود عمو دکتر شامل پدر و مادر و خواهران  و برادر عمو دکتر و خانواده عمویشان شامل همسر عموی درگذشته شان و پسر عمو ها و دختر عمو هایشان و احتمالا ً پسر ان عمه کوچکترشان و خدمتگزاران مربوطه و " اهالی آنطرف " یعنی ساکنان " خونه نو " که شامل آقای میرزا عباس و همسرشان بیگم کوچک که عمه ی  عمو دکتر بودند و آقای میر زین العابدین و آقا مرتضی و آقا مهدی و خواهر آقا میرزا عباس و ...  می شود  . البته استنباط عمو اکبر از این کلام عمو دکتر به صحت نزدیکتر خواهد بود . 

نویسنده : محمد مدنی

زندگی آقا اسماعیل سجادیان موسوی : نوشته عفیفه سجادیان : مهر 1396

29 بهمن ماه 1391 یکی از خویشاوندان ارجمند خویش جناب آقای اسماعیل  سجادیان موسوی را که همه ی عمر را در راه تعلیم فرزندان این آب وخاک به  سر آورده بودند  ، از دست دادیم . من از دختر گرامیشان سرکار خانم عفیفه  سجادیان ( همسر جناب مهندس مصطفی جذبی ) خواهش کردم که نوشته ای در  باره زندگی پدر جهت درج در آپادانا  فراهم آورند و ایشان با لطف فراوان این  خواهش را پاسخ گفتند و با جستجو و پیگیری مقاله را جهت نخستین سالگرد  درگذشت پدر آماده نموده و برای من ارسال نمودند. به هر روی انتشار این  زندگینامه به تاخیر افتاده بود . اکنون با آنکه 3 سال از رحلت این مرد نازنین  میگذرد ، یاد او با ماست ، روحش شاد باد .                                                     

کلامی کوتاه از زندگی آقااسماعیل سجادیان موسوی

آقا اسماعیل سجادیان موسوی در 26 ذیقعدۀ سال 1348 ه.ق مصادف با 5 اردیبهشت سال 1309 خورشیدی در خانه ای در مجاورت مسجد ملک در خیابان ملک اصفهان چشم به جهان گشود ، واز آنجا که روز ولادتش به عید قربان نزدیک بود، اسماعیل نام گرفت. او فرزند دوم آقا سیّد محمّدعلی سجادیان و حاجیه خانم زهرابیگم جواهری (آغاباجی) بود. فرزند اول خانواده، آقا حسین، دوسال از وی بزرگتر بود و پس از او آقارضا، عباس ومحمد-که هردودرکودکی ازدنیا رفتند- رباب خانم وآقا حسن به جمع خانواده اضافه شدند.

آقا اسماعیل را درخردسالی، به رسم زمانه ،برای فراگیری قرآن به شاگردی نزد دخترآقا زهرا بیگم فرستادند. واوبه اتّفاق آقاحسین به اصطلاح می رفتند "کار". سپس دوران ابتدایی را درمدرسۀ هدایت- در خیابان ملک- آغازنمود وپس از6 سال درهمان مدرسه به پایان برد. آن سالها که مصادف با جنگ جهانی دوم و اشغال مملکت توسط قوای متفقین بود، خاطرات تلخ وشیرین بسیاری در ذهن اوبرجای گذاشت؛ ازجمله قصّه روزهای قحطی و جیره بندی نان، که بعدها مکرر از آنها یاد میکرد. 

پس از پایان دوره ابتدایی، او را برای آموختن قلم زنی به شاگردی نزد عبدالکریم پرورش که دکانی در خیابان چهارباغ اصفهان داشت، سپردند . اما قلم زنی روح کمال طلب وی را راضی نمی کرد. پس همزمان دوران متوسطه را درمدرسه شبانه آغاز نمود، وپس ازگذراندن این دوران موفق به اخذ دیپلم ادبی گردید.

      در اوایل سال 1328  آقااسماعیل برای انجام خدمت سربازی، خودرا به " دفترارکان منطقه  9 وزارت جنگ " معرفی نمود. وعلیرغم توصیه سرهنگ علی اصغرمدنی - که در آنموقع فرمانده مرکزتوپخانه اصفهان بود-  برای فرستادنش به مرکزتوپخانه ،سرهنگ قائم مقامی ،رئیس منطقه، اورابه واسطه خط خوشش ، همان جا دردفتر منطقه به کارگمارد. بدینگونه او دوسال خدمت نظام را در دفتر منطقه– درخیابان چهارباغ-  گذراند.






با خاتمۀ خدمت نظام، وی در وزارت فرهنگ (آموزش وپرورش) استخدام شد وکار معلمی را در مدارس دولت آباد و برخوار- ازتوابع شهرستان اصفهان – آغاز نمود. خاطرات این دوران، ازجمله دوچرخه سواریهای طولانی ازاصفهان به دولت آباد و بالعکس، نیز بسیار اززبان او شنیده میشد. پس ازچندی، توسط آقاشیخ حسن ربانی– مدیر مدرسه پهلوی- به معاونت آن مدرسه منصوب شده و پس از بازنشستگی آقای ربانی به سمت مدیریت مدرسه ارتقاء یافت. اما ارتقاء شغلی به تنهایی برایش کافی نبود، و او چشم به پیشرفت علمی و تحصیلی داشت. پس با همت و تلاشی فزاینده سرانجام به دانشکده تازه تأسیس ادبیات دردانشگاه اصفهان راه یافت. کمتراز یکسال پس از ورود به دانشگاه مقدمات ازدواج وی نیز فراهم شد. عروس، نرجس خانم ، دختردوم وفرزند سوم آقا میرزین العابدین نعمت اللّهی بود، که آقا اسماعیل همواره به دامادی او افتخار می کرد، چنانکه ازخود وی نقل است :



 رباعی شرح حال بنده ی حقیر
در دوره عمر خاک راهش بودم                  لب تشنه جرعه ای زجامش بودم
چون فخر ابوالزوجی خود داد به من            پیوسته رهین لطف عامش بودم
                                                                          آبانماه  73
رباعی فوق فی البدیهه و بدون مقدمه  و موخره به زبانم جاری شد و با یک دنیا حقیقت همراه است . امید چنان دارم که تا آخر عمر هم در سایه ی لطف و بزرگواریش باشم .
                                                                    اسماعیل سجادیان



دوبیتی زبان حال خودم :
عمر من طی شد به ذکر یا علی                         ذکر هائی گه خفی و گه جلی
شاکرم از حق که اندر طول عمر                       بوده ام خاک ره نعمت علی
گهگاهی آدم شعرش میاید و حقایقی در نظرش مجسم می شود . اگر غیر از این باشد همه شاعر می شوند . اینها را الهام نمی گویم . ولی بدون فکر و ذکر به زبان جاری می گردد و بلا فاصله بروی کاغذ می لغزد . شاید اسباب خدا بیامرزی شود         التماس دعا    اسمعیل   اردی بهشت 74





  
اوایل تابستان سال 1338 مراسم عروسی برگزارشد درحالیکه آقااسماعیل دانشجو بود. و بدینگونه بود که دیر به مراسم عروسی رسید، زیرا درهمان روز دردانشگاه امتحان داشت. بعداز جشن عقد مفصّلی که در منزل آقا میرزین العابدین برگزارشد، ازآنجا که آقا سیّد محمدعلی دربستربیماری بود وحتّی قادربه شرکت در مراسم نیزنبود، تدارک و مدیریت مراسم عروسی را آقا حسین سجادیان برعهده گرفته بود، و عروس و داماد نیزبرای شروع زندگی نو، درمنزل آقاحسین درنزدیکی پل خواجو، سکنی گزیدند.

کمتراز یکسال پس از عروسی، آقاسیّدمحمدعلی پدرآقااسماعیل پس ازیک دوره بیماری، دارفانی را وداع گفت. اما تولّد یک پسردر فروردین ماه سال 1339، که ناصرعلی نام گرفت، اندوه فقدان پدررا درخانه زوج جوان به شادی بدل کرد.

تلاش وکوشش مستمرآقااسماعیل سرانجام درمیانۀ  سال 1340 به بارنشست و او با درجۀ لیسانس از دانشگاه اصفهان فارغ التحصیل شد. 

دومین فرزند این زوج، عفیفه، درسال 1341 به دنیا آمد، و بلافاصله بعداز تولد او، آقااسماعیل به همراه خانواده به تهران کوچ کرد. درتهران او علاوه بر تدریس درچند دبیرستان، با سمت "سردبیر صفحه شهرستانها" در روزنامه کیهان نیز مشغول به نوشتن شد.

با تولد دو قلوی پسردرسال 1346، که جعفروجابر نام گرفتند، گرچه شوروشادی درخانواده آقااسماعیل فزونی گرفت، اما مراقبت از دوقلوها، با وجود دوکودک خردسال دیگر(ناصرعلی 7 ساله وعفیفه 5 ساله) آنهم دوراز خانواده ، آنچنان نرجس خانم را درتنگنا قرارداد که، سرانجام آقااسماعیل عزم بازگشت به زادگاه کرد. پس ازعزیمت، وی همچنان به کار تدریس دردبیرستان های اصفهان ادامه داد، اما ازحرفۀ محبوبش یعنی روزنامه نگاری ، بازماند.

درپی سالها تدریس، روزانه وشبانه، در دبیرستانهای بهرامِ قلهک، داریوشِ شمیران ودبیرستانهای بازرگانی، بهشت آیین و رودابه در اصفهان، آقااسماعیل در سال 1360به مقام بازنشستگی نایل گردید. اما جامعۀ فرهنگی اصفهان به سادگی به این بازنشستگی رضایت نداد، و وی مجدداً به کار دعوت شد، تا سرانجام پس از 3 سال این بار آقااسماعیل خود، بازنشستگی را برگزید.

اما بازنشستگی برای آقااسماعیل به معنی خانه نشینی نبود. درابتدا وی به سرپرستی یک تعاونی محلی، و سپس اتّحادیه شرکتهای تعاونی کارمندان دولت، منصوب شد و همزمان به کارتصحیح کتاب نیز مشغول بود. همچنین به خواهش تنی چند ازهمکاران قدیمی که دست اندرکار مؤسسات کنکوردراصفهان بودند، ساعاتی رانیزصرف تدریس دراین مؤسسات می کرد. دراوایل دهه 1370 ، او به کارِتدریس درمدرسه عالی کشاورزی کبوترآباد اصفهان دعوت شد، ودر حدود 10 سال درخدمت دانشجویان این مؤسسه بود.

درهمین سالها، ازنیمۀ دهۀ 1360 تا نیمۀ دهۀ 1370، او فرزندان را نیز یکی یکی وبه شایستگی سر و سامان داد و به خانه بخت فرستاد واندکی وفقط اندکی از نگرانیِ زندگانی فرزندان  فراغت یافت. که، حتّی حالا که سروهمسری داشتند بازهم دراندیشه و نگرانشان بود. اما کمی بیش از یکسال بعد از ازدواج جعفر که آخرین فرزندشان  بود که سرِخانه وزندگی خود می رفت، درزمستان سال 1376با رحلت آغاباجی، مادر بزرگوارآقا اسماعیل، این بار اندوه فراوان بود که جای شادی را گرفت، زیرا که خاطرمادر را بسیار و به گونه ای غریب، عزیز وگرامی می داشت. در این وهله، آنچه که از بارخاطرش می کاست، وجود ذیجودِ برادران گرانقدرو یگانه خواهرمحبوب در خانواده ای یکدل و یکرنگ بود، که هریک می کوشید با محبتهای بی دریغ، از سنگینی بارفقدان مادر برای دیگران بکاهد.

امّا در اوایل دهه 1380 ، و درآستانه دهه هشتم عمر، آقااسماعیل کم کم، آثارخستگی سالها کارو زحمت بی وقفه را در پیکرفرسوده خود احساس می کرد. درپائیز1383 ، تن به تیغ جراحی سپرد، و ازپس آن با تحمل نقاهتی طولانی و فرساینده ، بخش قابل ملاحظه ای ازقوای خویش را ازدست داد. از آن پس ، دشمن دیرینه اش، دیابت نیز، که برای سالها با پرهیز ومراعات ازخود دورش نگاه داشته بود، همنشینش شد. دراین زمان، فقط شوق زندگی و عشق به اعضای خانواده به ویژه نوه ها، که تک تک را از چشمانش عزیزتر می داشت، او را در مصاف با پیری و دیابت، برسرپا نگاه می داشت. تا سرانجام در بهارسال 1389 این جنگ را ازناتوانی خود به توانمندی حریف باخت، و ازپس چند سکتۀ مکرربه بستر افتاد. دراین حال فقط به حکم "رضا به قضای الهی" خاموش بود و صبر می کرد، وگرنه خود، هرگز چنین حالی را برنمی تافت. درپاییز سال 1391 آخرین تیرترکش روزگاربرپیکرش فرود آمد و درگذشت برادرعزیزترازجانش، آقارضا، تتمّۀ توانش را نیز ازاوگرفت. آقا اسماعیل مبهوت و ناباور، و در صبروسکوت سه ماه دیگرماند و سرانجام در 29 بهمن ماه سال 1391 دعوت حق را لبّیک گفت و به سرای ابدی شتافت.

آقا اسماعیل سجادیان موسوی، شریف بود و صِدّیق، و وارسته و قانع. و زندگیش مصداق بارز این بیت از صائب تبریزی:
درون خانه خودهرگدا شهنشاه است      قدم برون منه ازحدّ خویش وسلطان باش
اما خود پیوسته دراندیشه دیگران بود و ازخدا می خواست و می کوشید حلّال مشکلات خودی وغیر باشد.
بیت زیر را شعارخویش ساخته بود ، و زندگی را عرصه ای برای تحقّق آن می دانست:
هرکجا فریاد خیزد مقصد فریاد باش      سایه  بر مظلوم  گستر آفتاب داد باش
تا توانی رفع غم ازچهرۀ غمناک کن  درجهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن
والسّلام.

                                 29 بهمن 1392 ،عفیفه سجادیان موسوی