یا هو
سفر کربلا
دوشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۳ { 14 صفر }
خداوند بزرگ و مهربان را هزار مرتبه شکر و سپاس میگویم که لطفش شامل حال ما هم شد و به آرزوی خود که زیارت عتبات بود مشرف شدیم. آنهم با تعدادی از فامیل و دوستان و اخوان که عبارت بودند از دخترآغا فاطمهخانم نعمتاللهی بهاتفاق اکبرآقا، زهرهخانم و صدیقهخانم مدرسزاده، آقای حاجآقا محمود المدرس و زهراخانم، خانم مهینخانم و آقای فرخانی، آقای آقامحمود مدنی پسرعموی عزیزمان، جناب آقای سادات و حوراخانم، آقایان مهماننوازها بهاتفاق خانوادة آقای حاجآقا مسیح، خانوادة محترم مشغلام و مشکشور، آقای مهندس نعمتاللهی (از دوستان) و خانواده (شامل خانم و دو دخترشان) و دخترعموی آقای نعمتاللهی (سابقالذکر)، زهراخانم، جناب آقای دوامی، مداح کاروان و استاد خردمندی دکترای اللهیات و تاریخ عرب، رئیس کاروان و خودم زهرا مدنی و آنهاییکه ممکن است از قلم افتاده باشند و مرا خواهند بخشید.
ساعت ۱:۳۰ بعدازظهر روز دوشنبه، ترمینال کاوه پر بود از فامیل، دوستان و بدرقهکنندگان که با چشمانی پر از اشک، التماس دعا میگفتند. من بااینکه نزدیک اتوبوس بودم ولی هنوز باور نداشتم که به کربلا میروم. حالت عجیبی بود. خانم انسیهخانم آنقدر برایم توشة راه آورده بودند که بهسختی در ساک جا دادم. بقیة بدرقهکنندگان هم با آوردن پسته و آجیل و شیرینی و میوه اتوبوس را پر کرده بودند.
مقداری معطل شدیم تا ساعت ۲:۳۰ اتوبوس حرکت کرد. مقداری که از شهر خارج شدیم آقای دوامی شروع کرد: «بر مشامم میرسد هرلحظه بوی کربلا». صداها بلند شد. همه گریه میکردند. حالوهوای خاصی داشت. از طرف نجفآباد رفته و بعد از گذشتن از چند شهر شب در بروجرد ما را پیاده کردند. مسجد بزرگی بود که از قبل برای زائرین آماده کرده بودند. همه وضو گرفته، نماز خوانده و سپس با شام و چای از همه پذیرائی شد.
مجدداً حرکت کردیم. ابتدا به طرف کرمانشاه و ایلام رفتیم و بالاخره یک ربع به اذان صبح مانده به مرز مهران رسیدیم. شهر مهران خرابهای بیش نیست و اصلاً به آن نرسیدهاند. مکان بسیار نامناسبی بود و از امکانات برای مسافران هیچ خبری نبود. با هزار بدبختی آب گیر آوردیم تا بتوانیم وضو بگیریم. نماز صبح را خواندیم و در اتوبوس صبحانه خوردیم و همه از طرف اکبرآقا با میوه و شیرینی و پسته و آجیل پذیرائی شدند.
سه شنبه 18 فروردین { 15 صفر }
حالا ساعت ۹:۳۰ صبح است و هنوز کارهای گمرکی ما تمام نشده و قدمبهقدم بازدید و کنترل مدارک از مسافران ادامه دارد. بعد از معطلیهای زیاد اجازة خروج دادند و ما به خاک عراق وارد شدیم. مقدار زیادی راه خاکی را باید طی میکردیم تا به اتوبوسهای عراقی میرسیدیم. این مسیر برای تعدادی از خانمها و آقایان همسفر ما راه زیادی بود که گاریهای مخصوص که همه آمادة بردن مسافران بودند، آنها را سوار کردند. خیلی خندهدار بود. درست هزارسال به عقب برگشته بودیم.
خلاصه به اتوبوسها رسیدیم و حرکت کردیم. در طی مسیر جادهها پر از سربازهای آمریکایی با ادوات جنگیشان بود. آمریکاییها گهگاهی به ایرانیان دست هم تکان میدادند و میخندیدند. در طی مسیر ما را به مقبرة سلمان فارسی و میرمحمدباقر و جابر انصاری بردند. همه را زیارت کردیم. حرمهای قشنگی درست کرده بودند، مخصوصاً حرم سلمان فارسی. سپس به شهر مدائن رسیدیم و کاخ باعظمت کسری که بسیار دیدنی و جالب بود. مقداری عکس گرفتیم و آقای خردمندی برایمان صحبت کرد.
مرقد سلمان فارسی - طاق کسری
ساعت ۵ بعدازظهر ما به بغداد رسیدیم. بعد از گذشتن از چند خیابان به هتل «فندق الصباح» رسیدیم. باورمان نمیشد هنوز بغداد هتل زیبا هم داشته باشد. ولی با کمال تعجب و برخلاف گفتههای زیادی که در ایران شنیده بودیم و ما را ترسانده بودند، هتل دارای سالنهای پذیرائی قشنگ، اطاقهای متعدد و سرویسهای بهداشتی نسبتاً تمیزی بود.
هتل فندق الصباح
همه در سالن جمع شدیم و نفرات در اطاقها تقسیم شدند. من با دختران آقای مهماننواز، فاطمهخانم و بتولخانم هماطاقی شدم و از این انتخاب هم خیلی راضی بودم. در همین موقع آقای خردمندی از همه دعوت کردند جمع شویم و برای زیارت به کاظمین برویم. مجدداً سوار اتوبوس شدیم و به طرف کاظمین رفتیم. خیلی خوشحال بودیم. همه مشتاقانه چشمبهراه دیدن کاظمین بودیم، ولی متأسفانه در وسط راه خیابانها را بسته بودند و بهعلت درگیریهای جنگ حرم را تعطیل کرده بودند. آقای خردمندی پیشنهاد کرد حالا که اینطور شد برویم به زیارت مقبرههای نواب اربعه.
در آنجا به زیارت حسینبنروح نمایندة امام زمان رفتیم و سپس ما را به مسجد «براثا» بردند. مسجد براثا مسجدی بوده که حضرت علی علیهالسلام چهار روز در آنجا میمانند و چاه آبی را به دست خویش حفاری میکنند. وسط مسجد یک سنگ سیاه براق گذاشته بودند و میگویند حضرت مریم علیهاالسلام حضرت عیسی علیهالسلام را روی این سنگ به دنیا میآورند. همه را زیارت کردیم و نماز خواندیم. بعد از اتمام زیارت سوار شدیم و به طرف هتل در بغداد حرکت کردیم.
در هتل میز شام را چیده بودند. بعد از شام همه برای استراحت به اطاقها رفتند و قرار شد صبح ساعت ۶ صبحانه داده شود و پس از آن حرکت کنیم به طرف سامرا.
نمای مسجد براثا
چاه براثا
سنگ براثا
چهارشنبه 19 فروردین {16 صفر}
در سامرا حرم مطهر امام حسن عسگری علیهالسلام و امام هادی علیهالسلام و نرجسخاتون مادر امام زمان و حکیمهخاتون عمة امام و سرداب امام زمان که غیبت صغرا و کبری در آنجا بوده، وجود دارد. در شهر سامرا همه سنینشین هستند و طبق تحقیق آقای خردمندی، از شیعه بهجز ۱۰ الی ۱۱ نفر زندگی نمیکنند. او میگفت شیعهها سخت در مضیقة مالی هستند و باید به آنها کمک کرد. خوشبختانه مقداری هم پول جمعآوری شد. درهرحال شهر سامرا شهر ناامنی بود و هرلحظه احتمال درگیری و تیراندازی بود. خودِ شهر هم آشفته و نابهسامان بود. اما همة ما با چه شوروحالی وارد صحن شدیم. آقای دوامی با صدای زیبا و قشنگ که هیچ احتیاج به بلندگو هم نداشت شروع کرد به خواندن زیارتنامه. در یک لحظه تمام خدّام و مردم دوروبَر ما را گرفتند و از همه پول میخواستند (گدای سامره معروف است).
سرداب امام زمان
مزارهای حکیمه خاتون و نرجس خاتون
حرم امام حسن عسگری و امام هادی بسیار قشنگ و بزرگ است و اطراف آن رواقهای متعدد دارد. البته همهجا را گردوخاک گرفته بود و از نظافت خبری نبود. ما بهراحتی زیارت کردیم، نماز خواندیم و برای همه دعا کردیم. تا ظهر ماندیم. اذان ظهر را که گفتند، یک پیشنماز شیعه در یکی از این رواقها نماز جماعت میکرد، ولی ما نمازهای خودمان را خواندیم و آقای خردمندی از همه برای امام جماعت پول گرفت. سپس به طرف سرداب امام زمان رفتیم. سرداب جای کوچکی بود با پلههای متعدد. هوای پایین سرداب سنگین بود. میگفتند بایستید و نماز امام زمان بخوانید، ولی من نتوانستم چون قلبم گرفت و فوراً به بالا رفتم.
در وسط صحن سامرا همه جمع بودیم که یکمرتبه صدای تیراندازی و خمپارهزدن شروع شد. همه ترسیده بودیم ولی به حمدالله به سلامت برگشتیم. در هتل نهار خوردیم و استراحت کردیم و عصر مجدداً به سوی حرم سید محمد فرزند امام هادی و برادر امام حسن عسگری حرکت کردیم که میگفتند خیلی مورد علاقة پدرشان امام علی النقی هادی بوده و در جوانی از دنیا میرود.
در راه سامرا، به برج حلزونیشکلی رسیدیم که متعلق به متوکّل عباسی بوده و متوکّل با اسب خود برج را دور میزده و بالا میرفته و در انتهای برج میایستاده و شهر سامرا را تماشا میکرده است. برج دیگری هم متعلق به زبیده همسر هارونالرّشید و مادر امین است که در این برج دفن شده است. زبیده در اواخر عمر از دوستان اهل بیت میشود و به همین خاطر مقبرة او هنوز خراب نشده است.
برج حلزونی متوکل در سامرا
ساعت ۴:۳۰ بعدازظهر مجدداً ما را به کاظمین بردند. همه دعا میکردیم ایندفعه موفق به زیارت بشویم و راه باز باشد. در مسیر راه جادهها پر بود از سربازهای آمریکایی، ولی خوشبختانه حرم باز بود. در کاظمین حرم مطهر امام موسی کاظم علیهالسلام و حرم مطهر حضرت جواد علیهالسلام با زیبایی خاصی ساخته شده است. صحن و حرم خیلی باصفاست. آقای دوامی باز هم شروع به خواندن زیارتنامه کرد و بسیار همه را تحتتأثیر قرار داد و یک حالوهوای دیگری به فضا داد. اما نمیدانم چرا یکمرتبه فریاد یا امام هشتم بلند شد. شاید بهخاطر حضرت جواد آنقدر «یا امام رضا» گفتند که درودیوار به لرزه درآمد و صدای اللهاکبر اذان ظهر هم کمک کرد که همه توفیق پیدا کنند و دعا کنند. آن روز را هرگز از یاد نخواهم برد.
حرم امام کاظم و امام جواد
دو مقبرة دیگر هم در کاظمین زیارت کردیم، یکی سیدرضی و دیگری سیدمرتضی و خواجه نصیر طوسی و مقبرة شیخ مفید. همه را زیارت کردیم.











_%D8%AF%D8%B1_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85%DB%8C%D9%86.jpg)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر