۱۴۰۱ شهریور ۳, پنجشنبه

نگاهی انتقادی به رمان حافظ ناشنیده پند - نوشته دکتر احمد مدنی - آپادانا شهریور ماه 1401

 در شماره اخیر فصلنامه نقد و بررسی کتاب ( شماره ۷۲ - تابستان 1401 ) مقاله ای از آقای دکتر احمد مدنی در نقد رمان " حافظ نا شنیده پند " نوشته طنز پرداز معروف و خالق دائیجان ناپلئون مرحوم ایرج پزشکزاد به چا‍پ رسیده که قبلا زمانی که آپادانا به میزبانی پرشن بلاگ انتشار می یافت  در آن منتشر شده بود .

                                                                  دکتر احمد مدنی

گویا از آنجا که این  مقاله حاوی انتقادهائی گزنده از این کتاب بود ، گردانندگان " نقد و بر رسی " از چاپ آن در زمان حیات آقای پزشکزاد خودداری کرده بودند . به هر حال چون دسترسی به این نشریه بخصوص برای دوستانی که خارج از ایران زندگی میکنند خالی از اشکال نیست " آپادانا " یکبار دیگر به انتشار مقاله مزبور
میپردازد 

نگاهی انتقادی به رمان حافظ ناشنیده پند نوشتۀ

ایرج پزشکزاد

حافظ ناشنیده پند، آخرین کتاب منتشر شده از ایرج پزشکزاد؛ نویسندۀ دایی­‌جان ناپلئون است. پزشکزاد در این کتاب، برهه‌­ای کوتاه از زندگانی حافظ شیرازی را برای جولانی تازه در میدان طنز و فکاهه، برگزیده است. اما چهره‌­ای که از خواجۀ شیراز به خواننده ارائه کرده، و خطوطی که در پردازش سیمای حافظ به­ کار برده، همه نمایشگر نحوۀ زندگانی جوانی سبکسر و بی­‌خیال است که در یکی از بحرانی­‌ترین برهه­‌های حیات خویش، فارغ از فجایع دهشتناک اطراف، و بی­‌خبر از رویدادهای هولناک محیط زندگانیش، همیشه و همچنان صدای خنده‌­اش بلند است.

وقایع داستان فقط چند ماهی پس از شکست و فرار شاه شیخ ابو­اسحق از شیراز، و غلبۀ زورمدارانۀ امیر مبارزالدین روی می­‌دهد. در این زمان، حافظ آزاده که دوست و ندیم شاه فراری بوده است، در حکومت جبارانۀ امیر مبارزالدین، تحت پیگرد اوباش و اراذل محتسب قرار می­‌گیرد و از جان خود ایمن نیست. اما به زعم پزشکزاد، حافظ جوان همچون طفلی مکتبی؛ به­ سادگی و بی‌­آلایشی می‌­اندیشد و قضاوت می‌­کند و در پی وقوع هر حادثه‌­ای، اگرچه متضمن خطر مرگ برای او نیز باشد، صدای بلند قهقهه­‌هایش شنیده می‌­شود. به قول نویسنده: این روحیۀ شاد و طربناک و این عطیۀ خداوندی، ریسمان نجاتی است که نمی­گذارد شمس­‌الدین با آن طبع لطیف و دل نازک در دریای غصه از ناملایمات غرق شود.

روالی که پزشکزاد برای مقابله با ناملایمات و مخاطرات به­ حافظ تحمیل کرده، از وی فردی بیگانه با حقایق ملموس اطراف، و جوانی بی­‌مسؤلیت و بی­‌خبر از اوضاع زمانه، و آدمی بی­‌تفاوت در برابر آن­همه فجایع ساخته است که گویی همیشه فقط آماده است تا به هر بهانه قهقهه سر دهد. این خنده‌­های سرخوشانه و شاد، در حالی سرداده می­‌شود که برخی از محلات شهر شیراز که مظنون به همکاری با شاه شیخ بوده‌­اند، با خاک یکسان شده و گذشته از کشتار مردم و قتل و غارتی که به دست حامیان و اوباش امیر مبارز در شهر صورت گرفته، گردن­‌های بی‌شماری نیز به دست شخص محتسب بر خاک غلطیده است.

در چنین موقعیت و اوضاع و احوالی است که حافظ پزشکزاد، پس از خنده‌­ای طولانی از جا بر می­‌خیزد، بعد از خنده‌­ای بچگانه، غزلی از خود می‌­خواند، به دنبال یک خندۀ صدادار، سازی خیالی را بغل می­‌کند و به قهقهه می­‌خندد و بالاخره آنقدر قهقهه می­‌زند که از خنده به خود می­‌پیچد و از شدت خنده به پشت می­‌افتد.

خواننده در سراسر کتاب غالباً از خود می­‌پرسد که چه نکات خنده‌داری در زمینه‌­ای از قتل‌­ها و غارت‌­ها و گردن­ زدن‌­های روزمرۀ محتسب وجود دارد که این­طور لاینقطع و سبکسرانه باید قهقهۀ خنده سرداد؟ و آیا در هنگامه­‌ای که در می‌خانه‌­ها بسته و درهای تزویر و ریا گشوده بوده است، اوضاع زمانه واقعاً می­‌توانسته برای حافظ این­همه نشاط بخش و شادی‌آور باشد؟

سیمای حافظ پزشکزاد، سیمای جوانی بی­‌خبر از همه جا و مبهوت و گیج و گول است که درک درستی از موقعیت و زمان خود ندارد. وی در این داستان مانند طفل بی­‌دست و پا و کودن و نابالغی جلوه می­‌کند که می­‌بایست اطرافیان مراقبش باشند تا در آن اوضاع و احوال نگفتنی، از شدّت سادگی و بلاهت کاری برخلاف مصالح خویش نکند و زبان سرخش، سر سبزش را بر باد ندهد.

هنگامی که عمال کلانتر قداره بند شهر، در غیاب او به­ خانه‌­اش می­‌ریزند، حافظ می­‌گوید اگر خانه بودم همراه آن­‌ها می­‌رفتم. در جای دیگر و در حالتی از اوج تشویش و نگرانی، حافظ با بی‌­خیالی می­‌نشیند و با صدایی شور­انگیز غزل؛ کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش را می­‌خواند. و باز در جایی دیگر، بی­توجه به موقعیتی وخیم و مهلک، با خنده از نسیم باد مصلی و آب رکناباد دم می­‌زند.

این یکی از وجوه سیمایی است که پزشکزاد از حافظ ساخته است، شاید براین گمان که با تأکید و ابرام و اصرار بر خنداندن حافظ، صفحات کتاب لب به خنده بگشاید و داستان طنزآمیز جلوه کند.

نگاهی انتقادی به رمان حافظ ناشنیده پند نوشتۀ ایرج پزشکزاد

یکی دیگر از وجوه سیمای حافظ پزشکزاد، چهرۀ جوان 23 سالۀ سر به هوایی است که دل به یک بچه گربه به نام سوسن سپرده است. خواجه وقت و بی­‌وقت به­ دنبال این گربه می­‌دود و زمانی نیز که مشغول رونویسی از مثنوی حکیم سنایی است، از جست و خیز بچگانه به­ دنبال سوسن منزل ابایی ندارد. وی در حال بغل کردن گربه در بارۀ حیاتی­‌ترین مسائل زندگیش تصمیم می­‌گیرد و به­ هنگام یورش اوباش که با چوب و چماق به خانه­‌اش ریخته­‌اند و جانش در خطر است، گربه را بغل می­‌کند و به­ دست افشانی و پایکوبی می­‌پردازد.

شاید به زعم آقای پزشکزاد، حافظ از شدت بی­‌کسی و تنهایی و نبودن آدم و آدمیان در آن ورطۀ هولناک به­ محبت گربه‌­ای دل سپرده باشد. یا شاید منظورش آن بوده است که با حیوان دوستی، از حافظ چهره‌­ای انسانی و ساده و معصوم و مهربان بسازد. اما نمایش افراطی این خصائل نیز از حافظ، آدمی بی­‌خیال و منتزع از زندگانی واقعی ساخته و برخلاف خواست نویسنده، حافظ باز هم در نقش یک شخصیت سر به هوا و موقع نشناس ظاهر شده است.

نگاهی انتقادی به رمان حافظ ناشنیده پند نوشتۀ ایرج پزشکزاد

پزشکزاد برای رنگ­‌آمیزی طنز پردازانۀ داستان خود، به­ طور وسیعی از نقل حکایات و لطایف شاعر معاصر او عبید زاکانی بهره برده است. اما نحوۀ استفاده از این لطایف، این تصور را برای خواننده پیش می‌­آورد که شاید پزشکزاد، ابتدا سیاهه‌­ای از لطایف عفیف و قابل ذکر عبید برداشته و سپس از هر فرصتی در خلال داستان برای نقل آن­‌ها استفاده کرده است.

پزشکزاد برای نقل بعضی از حکایات عبید، ابتدا زمینه‌چینی کرده است. اما وقتی احساس کرده که هنوز تعداد زیادی از لطایف، بازگو نشده باقی مانده است، حافظ را واداشته تا از عبید بپرسد از همشهری­‌ها چه خبر؟ یا عبید را وادار کرده است که به هر بهانه دفترش را باز کند و لطیفه­‌ای بخواند. پزشکزاد به­ این ترتیب مجموعاً 26 لطیفه و شعر و داستان را به نقل از کلیات عبید زاکانی در کتاب خود جای داده است. اما در نقل و بازگویی این لطایف نیز، حال و هوای آن روزگار و خفقان حاکم بر محیط را به­ کلی فراموش کرده است. در زمانی که خطری جدی زندگی حافظ را تهدید می­‌کرده، خواجه با نگاهی مشتاق و خندان، چشم به­دهان عبید می­‌دوزد تا لطیفه­‌ای بشنود و جای دیگر و در حال و هوایی دلهره‌آور، عبید با آرامش چند سطر از اخلاق الاشراف را برای وی می­‌خواند. پزشکزاد دفترچۀ عبید را همواره در دسترس او قرار می­‌دهد تا به هر بهانه لطیفه‌­ای بخواند، تا شاید با ه­یمن حکایات عبید فضای شاد و خنده‌آوری بسازد.

نگاهی انتقادی به رمان حافظ ناشنیده پند نوشتۀ ایرج پزشکزاد

اشاره به اسافل اعضا همیشه یکی از روش­‌های شناخته شدۀ خنداندن خواننده بوده است. پزشکزاد نیز ابتدا از نقل داستان فشردن بیضتین شیخ حسن چوپانی مدد می­‌جوید و سپس جا به جا از این قضیه برای خوشمزه‌­تر کردن داستانش استفاده می­‌کند. مضمون دیگر، همان قضیۀ قدیمی بریدن و اشاره به کارد و گزلیک و استفادۀ ظریف از مفهوم کنایی آنست که پزشکزاد استادی و خبرگی خود را در بیان و پروراندن این موضوع پیش از این در داستان دایی جان ناپلئون نشان داده است.

نگاهی انتقادی به رمانِ حافظ ناشنیده پند نوشتۀ ایرج پزشکزاد

اینک از وجهی دیگر به­داستان پزشکزاد نظر می‌­اندازیم. اگرچه در یک نوشتۀ طنزآمیز تاریخی، بال­های اندیشۀ نویسنده تا منتهی­‌الیه فراخنای تخیل باز است و دست­هایش، دست­کم به­ طور وسواس‌گونه، می‌­تواند از قید رعایت دقایق مظبوط و مستند تاریخی آزاد باشد، اما حتی نگارش آزادانۀ یک چنین طنز تاریخی نیز محدودیت‌های خاص خود را دارد. زیرا اگر حقایقی که حکایت طنزآمیز بر شالوده­‌های آن قرار گرفته است، یکسره نادرست و غیر واقعی جلوه کند، خواننده را به چالش می­‌خواند و به پذیرش کلیت اثر لطمه می‌­زند. این­جاست که خواننده با آگاهی از تاریخ و شناختی که از روحیات و عملکرد قهرمانان واقعی داستان دارد، داعیه­‌های کتاب را خلاف مستندات مسلم تاریخی می­‌بیند و دیگر نمی‌­تواند در برخورد با نکته های طنزآمیز داستان حتی لبخندی بر لب بیاورد. بدیهی است که در یک رمان تاریخی که وقایع آن مأخوذ از حوادث قرن­ها پیش از این است، نویسنده الزامی برای مراعات صحت و تطابق دقیق رخدادها با زمان­‌های گذشته ندارد، علی‌­الخصوص که کتاب، داعیۀ طنز و شوخی با تاریخ را نیز داشته باشد. اما اینجا نیز دقیقۀ ظریفی که قاعدتاً می­‌بایست لحاظ شود، دست­کم قرابت نسبی زمان وقایع رمان با حقایق و رویدادهای گذشته است. بنابراین مقصود از بیان نکاتی که ذیلا به آن اشاره خواهد شد، به­ هیچ وجه رویکردی حافظ پژوهانه نیست اما بازگو کردن آن‌ها از جنبۀ روشنگری حقایق تاریخی برای خوانندگان، شاید چندان ناموجه نباشد.

اولین نکته این است که اصولا در وجود شخصی به نام محمد گلندام تردیدهایی جدی وجود دارد. دکتر قاسم غنی معتقد است که نام جامع دیوان حافظ اصلا معلوم نیست و محمد گلندام ظاهرا غلط مشهوری است که در نسخ جدید پیدا شده است. علامه قزوینی نیز با استناد به قول دولتشاه سمرقندی، اذعان می‌­کند که در قدیم‌ترین نسخ دیوان حافظ چنین نامی دیده نمی­‌شود.

دیگر آنکه پزشکزاد در آخرین روزهای بهار سال 755 قمری، حافظ را جوانی 23 ساله معرفی می­‌کند. صرف نظر از این نکته که فصل بهار در سال­‌های قمری الزاما مصادف با آغاز سال تقویمی نیست، وی سال تولد حافظ را 732 هجری قمری فرض کرده و این نکته­‌ای است که باز جای تأمل دارد.

قدیمی­‌ترین شعر در دیوان حافظ که اشاره‌­ای ضمنی به زمان و تاریخ دارد، قطعه‌­ای است که شاعر در زمان جوانی خویش خطاب به جلال­‌الدین مسعود شاه اینجو سروده و در بیتی از آن تلویحاً اشاره می‌­کند که دست­کم در مدت سه سال گذشته، در دربار مسعود شاه شغل دیوانی داشته است.

 

خســـروا دادگـرا شــیردلا بحــرکفـــا ای جلال تو به انـواع هنر ارزانی

در سه سال آنچه بیندوختم از شاه و وزیر همه بربود به یکدم فلک چوگانی

 

باید دانست که جلال­‌الدین مسعود شاه در 743 هجری قمری وفات یافته و اگر حافظ درست پیش از وفات مسعود شاه نیز این قطعه را سروده باشد، با داشتن شغل دیوانی می‌­بایست در آن هنگام لااقل در سنین جوانی خود بوده باشد. اما آن­چنان­که پزشکزاد می‌­گوید، اگر در سال 755 هجری حافظ را 23 ساله بدانیم، ناگزیر باید بپذیریم که در سال 743 یعنی سال وفات مسعود شاه، وی 11 ساله بوده و لابد از 8 سالگی در دربار شاهی مشغول خدمت دیوانی بوده است. باید افزود که مطابق تحقیقات دکتر قاسم غنی و دکتر محمد معین، سال تولد حافظ به تقریب در سال 717 هجری قمری برآورد شده است. با این حساب، حافظ در سال 743 قمری 26 ساله بوده و در سال 755 قمری 38 سال داشته است.

نکتۀ دیگر آنکه پزشکزاد، سرهنگ سلطان جاندار را به عنوان رئیس محافظان ابو­اسحق معرفی می­‌کند که بعد از روی کار آمدن امیر مبارزالدین در سال 755 هجری قمری، مورد عفو قرار گرفته است. اما واقعیت تاریخی آنست که سلطان شاه جاندار، در زمان حملۀ امیر مبارزالدین به شیراز در سال 754، در اصفهان بوده و تا سال 756 در محبس کلانتر این شهر به ­سر می برده است. و بنابراین نمی‌­توانسته در 755 در شیراز باشد.

واقعیت تاریخی دیگر آنست که شخصی به نام کلو فخرالدین در آن زمان در شیراز می­‌زیسته و کلانتر محلۀ دروازه کازرون بوده است. پزشکزاد در داستان خود به کلو فخرالدین چهره‌­ای محتشم و بزرگوار و محترم بخشیده که دوستدار شعر و ادب نیز بوده است. اما حقیقت اینست که به­ قول استاد زرین کوب، وی نیز مانند سایر پهلوانان و کلانتران محلات شیراز، در زمرۀ مشتی رنود بی‌­آ‌برو بوده که به نام و ننگ اعتنایی نداشته، کارش لوطی بازی و شرارت بوده، و از غارت و شبگردی و تهدید و آدم­کشی ابایی نداشته است. بنابراین پرداختن چهره‌­ای از کلو فخرالدین که در دولت‌سرایش برای شعرا و ظرفا مهمانی­‌های ادیبانه برپا کند و از حافظ و عبید و جهان ملک خاتون پذیرایی کند سخت غیر واقعی است. زیرا حافظ را زانو به زانوی یک لوطی قداره‌کش بی سر و پا نشانده است.

نکتۀ اساسی‌­تر آنکه، اصولا کلو فخرالدین در سال 755 هجری در قید حیات نبوده است! وی در سال 754 و با ورود امیر مبارزالدین به شیراز، دستگیر و زندانی می­‌شود و شاه شجاع در میانۀ راه انتقال وی به کرمان، او را در همان سال 754 هجری قمری به هلاکت می­‌رساند.

پزشکزاد در بارۀ شاهزاده جهان ملک خاتون؛ دختر مسعود شاه اینجو، و مناسبات دوستانه و محترمانۀ او با عبید زاکانی نیز بسیار سخن گفته است. اما بنا بر نص تاریخ اگرچه عبید با جهان ملک خاتون مشاعره و مناظره نیز داشته ­است، اما خلاف آنچه که در این کتاب آمده، مناسبات این دو ابداً دوستانه نبوده و عبید اشعار بسیار شنیعی در هجو جهان ملک خاتون و شوهرش خواجه امین­ الدین جهرمی سروده است. زشتی انتساباتی که عبید در اشعار خود به جهان ملک خاتون و شوهر او می­‌دهد، مانع از نقل آن در این نوشته است. در تحقیق جامع پروین دولت آبادی در کتاب منظور خردمند نیز، از مهاجات عبید با جهان ملک خاتون، به ­عنوان مطلبی موهن و نقل نکردنی یاد شده است.

نگاهی انتقادی به رمانِ حافظ ناشنیده پند نوشتۀ ایرج پزشکزاد

در سخن پایانی، هرچند کوشش پزشکزاد را برای طرح­‌ریزی و نگارش یک داستان شیرین و خواندنی، و تلفیق استادانه با داستان­ ه‌ا و وقایع همسو می‌­باید ستود، اما گمان براین است که وی در خلق و پرداخت سیمایی از حافظ جوان که در مقابله با رویدادهای ناهنجار و ناگزیر زمانه، امید و شادابی خود را از دست نمی­‌داده و از سر آزادگی و گردنفرازی، با روحیه­ ای شاد با ناملایمات برخورد می­‌کرده، موفق نبوده است. پیامی که حافظ ساختۀ پزشکزاد برای شادی و امیدواری در زمانۀ امیر مبارزالدین­‌ها، از راه قهقهه زدن و گربه بازی به خواننده می­‌دهد، حتی در عوالم طنز نیز برای جوابگویی به اقدامات محتسب‌ها پذیرفتنی نیست 

**********

نویسنده: دکتر احمد مدنی

۱۴۰۱ فروردین ۲۹, دوشنبه

سفر سوریه به قلم خانم زهرا مدنی - آپادانا فروردین 1401

   مقدمه : پیش از آنکه جنگ داخلی خانمان سوزسوریه  در سال 2011 میلادی = 1390 خورشیدی شروع گردد و ظرف چند سال این کشور به ویرانه ای تبدیل شود . سوریه کشوری بود که در سایه روابط حسنه حاکمان دو کشور پذیرای گروه های گردشگری زیادی از کشورمان بود و در این زمره بسیاری از خویشاوندانمان به این زیارت و سیاحت رفتند . 

در اینجا خواننده نوشته های بانوی گرامی خانم زهرا مدنی هستیم که به سادگی و روانی مشاهدات خود را از سفری که به  این دیار داشته اند ، نگاشته اند

                                               ************** 

سفر سوریه

 

شنبه 25 تیرماه 1384

 

ساعت 2 بعد از ظهر وارد فرودگاه اصفهان شدیم .هوا بسیار بسیار گرم بود . تا ساعت  5 / 6 که تازه وارد سالن انتظار شدیم  و پرواز ما شروع شد . 3 ساعت در هواپیما بودیم و ساعت 5 / 9 شب ( به وقت ایران ) وارد فرودگاه دمشق پایتخت سوریه شدیم .

آقای شهاب از طرف گروه نسیم فرهنگیان به استقبال ما آمده بود . بعد از انجام تشریفات و امور گمرکی سوار بر اتوبوس های مخصوص شدیم و به طرف هتل روضه که نزدیک حرم مطهر حضرت زینب است حرکت کردیم . در مسیر راه متوجه خیابان های تاریک و خرابه های زیاد و رویهم رفته شهر را بسیار کثیف و بد منظر میدیدم . ولی به هتل روضه که رسیدیم خوشبختانه هتل تازه سازی بود . با یک محوطه درختکاری و باغ بزرگ .

 


                                                میدان مرجه در مرکز دمشق . 

                              اکثر هتل های دمشق در اطراف این میدان قرار دارند .

آنجا اتاق ها مشخص شد و من و زری خانم مدرس زاده و خانمی بنام ناظمی در یک اتاق اقامت کردیم . هتل تمیز و مرتب بود . و سر ساعت  9 ( به وقت سوریه ) ما را به سالن هتل بردند برای شام و سپس استراحت .

ساعت 3 بعد از نیمه شب همه را بیدار کردند برای بردن حرم و زیارت حضرت زینب علیه السلام . وارد محوطه رواق که شدیم خیلی شبیه به رواق های حضرت علی در نجف بود . خود حرم هم بسیار بزرگ و با معماری بسیار زیبا و قشنگ و متفاوت با ساخت حرم های دیگر . بسیار زیبا ساخته شده بود . زیارت کردیم .


                                                          زینبیه دمشق

ساعت 8 به هتل آمدیم . صبحانه خوردیم و ساعت 9 ما را به مسجد اموی بردند . در مسیر راه به کوچه های بسیار قدیمی و باریک ولی همه ساختمان با سنگ که خیلی جالب بود و راهنمای ما میگفت دولت سوریه قدمت جاهای تاریخی را به صورت اولیه حفظ میکند و حتی خیلی هم علاقه مند است که این آثار دست نخورده باقی بماند .

از بازار شام ما را وارد مسجد اموی کردند .


                                                             بازار شام 


                                                   محوطه بیرونی مسجد اموی

بیرون مسجد محوطه بسیار بزرگ و سنگی . یعنی همه دیوار ها و زمین از سنگ فرش شده بود . این میدان در زمان های قدیم به عنوان اطلاع رسانی به مردم استفاده میشد و موقعیکه میخواسته اند خبر مهمی را به مردم بگویند با نواختن طبل و شیپور مردم را آگاه میکرده اند .

وارد مسجد شدیم . آقای شهاب توضیح داد . قدیمی ترین مسجد دمشق ، مسجد اموی و 4 هزار سال پیش مصری ها مرکز حکومتشان بوده و بعدا ٌ عیسویان از این مسجد استفاده میکرده اند و در طول جنگ های متعدد به دست مسلمانان و مسیحیان اداره میشده تا زمان معاویه که پشت مسجد کاخ سبز را برای خودش میسازد و از کاخ به مسجد درب باز میکند و رفت و آمد خلیفه از این درب به کاخ بود . وسط مسجد جایگاه دار الاماره معاویه بود و جایگاه اسرای کربلا در وسط همین مسجد است . منبر سنگی زیبائی هم در وسط مسجد قرار دارد که حضرت زین العابدین آن خطبه معروف را بر روی همین منبر میخوانند و درست روبروی منبر جایگاه یزید بن معاویه است .


                                                 منبر و فضای داخلی مسجد اموی

قدری پائین تر از جایگاه سنگاب کوچکی وجود دارد که میگویند سر مطهر امام حسین را پس از واقعه عاشورا و آوردن به شام در آنجا گذاشته اند

و سنگی سفید رنگ با دو مناره کوتاه جایگاه غسل تعمید حضرت مسیح بوده . 2 سنگ متوسط هم جای عبادت حضرت خضر پیامبر و حضرت هود پیامبر و مقام حضرت یحیی که به صورت مقبره درست شده .

مقام راس الحسین جایگاه 16 سر مطهر بود و روبروی آن دروازه شام است که این سرها را روبروی این دروازه آویزان کرده بوده اند .

وسط مسجد دو گلدسته است که درزمان شادیها و پیروزیها آنها را با پارچه های رنگی تزئین میکرده اند .

دیوارهای مسجد همه سنگ و با نقاشی های سبز رنگ تزئین شده اند و آنقدر دیوار ها بلند است که باعث

حیرت همه میشود . چون در آن زمانها چگونه این سنگ های عظیم را رویهم تا ارتفاع زیاد درست کرده اند . مناره ها همه از مرمر سفید و بسیار بلند . کف مسجد هم با سنگ مرمر پوشش داده شده است .


                                                نمای دیگری از داخل مسجد اموی

امروز 2 شنبه است و مارا میبرند به زیارت " حجر بن عدی ا لکندی " که از اصحاب خاص رسول الله و حضرت علی بوده و به دست معاویه { در سال 51 هجری } کشته میشود { قبر او و یارانش که همه به فرمان معاویه کشته شدند در منطقه ای موسوم به " عذرا " در 12 کیلومتری دمشق است } .

در مسیر راه به کلیساهای زیاد برخوردیم از جمله کلیسای حضرت مریم و راهب جرجیس و قبرستان مسیحیان که از قدیمی ترین کلیساها و قبرستان ها ی سوریه بود . یک کلیسای بسیار زیبا و قدیمی هم بنام فلوس در راه بود و درمسیر راهمان شرکت های خود رو سازی بنز ، هیوندای ، مزدا ، تویوتا و سمند و پراید یکی از دیگری زیبا تر مشاهده میشد .

امروز سه شنبه رفتیم به دیدن سرباز گمنام و بازار مشترک که 15 کیلومتری هتل بود . سرباز گمنام سمبل جنگ های سوریه است که در یک تالار بسیار بزرگ با نقاشی و صحنه سازی خیلی زیبا به نما یش در آورده بودند و یک موزه نسبتا ٌ کوچک هم از ادوات جنگی زمان ها ی قدیم .

اطراف این سرباز گمنام تماما ٌ درخت کاری و کل کاری و چمن و آب و در فاصله های بسیار زیاد خانه های حافظ اسد و پسرش بشار اسد مشاهده میشد . این منطقه از سوریه با جا های دیگرش خیلی متفاوت بود . چون همه جا تمیز و زیبا برعکس محل های دیگر .

ساعت 2/5  بعد از ظهر به هتل برگشتیم . استراحت و ناهار . ساعت 5 بعد از ظهر ما را به بازار صالحیه بردند . خیابان های قشنگی بود . ولی بسیار خرید کردن مشکل . چون قیمت ها خیلی گران بود . تا ساعت 8/5 که برگشتیم به هتل .

روز چهار شنبه ما را به باب الصغیر بردند و صبح حرکت کردیم در مسیر حرکت به کوه جبل لبنان و کوه های جبل الطارق و مسیر هائیکه به اسرائیل میخورد را تماشا کردیم و پس از پیمودن راه زیاد به باب الصغیر رسیدیم . قبرستان بسیار بسیار قدیمی و شهر کوچک با بافت مخصوص خودش . در ا ین قبرستان مقبره حضرت سکینه خاتون دختر امام حسین ، بلال حبشی ، پسر امام زین العابدین بنام عبدالله ، پسر جعفر طیّا ر شوهر حضرت زینب بنام عبدالله ، مقبره ام کلثوم دختر حضرت علی علیه السلام و در این قبرستان جایگاه مطهر سر های ابوالفضل – قاسم بن الحسن – علی اکبر حسین – جعفر طیار – مسلم بن عقیل – حبیب ابن مظاهر – و هانی بن عروه و حربن ریاحی میباشد . میگویند حضرت زین العابدین در اینجا چاه آبی میکنند که هنوز هم هست و یک سنگاب سنگی که سرها را غسل میدهند و در این مکان دفن مینمایند که اینک زیارتگاه همه مسلمین جهان است .


                                                               باب الصغیر

در این مدت مسافرت همه روز ما به زیارت حضرت زینب و حضرت رقیه خاتون میرفتیم و امروز که روز جمعه است ما را به زیارت حضرت هابیل پسر حضرت آدم  میبرند . این مسیر تا دمشق 60 کیلو متر است . از شهر که دور شدیم درست مثل جاده چالوس خودمان پیچ پیچ با درختان کاکتوس و میوه های مخصوص که شبیه به کیوی بود ولی خاردار و سوری ها از آن به عنوان دارو استفاده میکردند . این درختان کاکتوس کیلومتر ها ادامه داشت . گردنه های زیادی را رد کردیم تا به قله ای رسیدیم که قبر هابیل بود . این قبر به درازای 7 متر ولی بسیار باریک و خود مقبره هم ساخت عجیبی داشت که میگفتند اسکندر مقدونی این برج و بارو را ساخته .


از آنجا مارا به چشمه  " تقین ؟ " بردند درست شبیه به شمال خودمان بسیار سرسبز با خانه های ویلائی ولی در این " بقین ؟ " طایفه زیدانیها هستند . که همه هفت امامی و با مراسم عجیب و غریب خودشان . غریبه ها را هم اصلا ٌ نمی پذیرفتند . از چشمه " نعین ؟ " آب خوردیم . جای قشنگی بود با رستوران های مجلل و بسیار زیبا . ساعت 2 بعد از ظهر به هتل برگشتیم و بعد از ظهر به بازار حمیده رفتیم .


                 منطقه مشقیتا در سوریه  جزو استان " لاذقیه " . 

         درویکیپدیا خواندم که اهالی  اینجا از " علویان " سوریه هستند .

                  آیا زایرین ایرانی را به اینجا آورده بوده اند ؟

امروز شنبه ساعت 5 / 11 به ما  ناهار دادند . ساعت 1 از حرم حضرت زینب خداحافظی کردیم و به طرف فرودگاه حرکت کردیم . ساعت 5 / 6 سوار هواپیما شدیم و ساعت 5 / 9 فرودگاه اصفهان بودیم .

امیدواریم همه آرزومندان به این سفرهائیکه هم زیارت است هم سیاحت بروند و لذت ببرند . از خداوند مهربان تقاضا مندم زیارت ما را هم قبول درگاه با عظمتش بگرداند .

                         آمین

                        زهرا مدنی